Thursday, May 22, 2008

دوبي - اپيزود چهارم

طبق برنامه امروز آخرين روز اقامت ما در دوبي بود، اما ازونطرف چون تا اينجا همش وسط هفته بود و محمود همش سرکار بود، اصرار کرد که بيشتر بمونيم، دوستم حامد هم که اونجاست اونم ميگفت بيشتر بمونيد که بتونيم هماهنگ بشيم! امير همش ميگفت کار دارم و بايد برگرديم، منم صرفنظر از قضيه مزاحمت براي مريم و محمود بدم نميومد بيشتر بمونم، چون اصلن نفهميديم چطوري اون چند روز گذشت، خلاصه اين امير هي عشوه اومد و ناز کرد و بعد که متوجه شد من احتمالن ميمونم، بلافاصله تصميم گرفت بمونه، صبح که بيدار شديم، قرار شد بريم دفتر ايران اير و بليتهامون رو بندازيم عقب! محمودم يک مهمون براي شرکتشون از ايران اومده بود که يک مستر ترکي بود، قرار شد اول بريم اون رو برداريم و بعد بريم دفتر ايران اير، رفتيم سراغش! محمود که خيلي از دست يارو عصبي بود، روز قبل يارو نشسته بوده توي ماشينش و اومده بود کمربند ببنده، بجاي کمربند، برداشته بود کل زه درو کامل از جا کنده بود! قيافه محمودم وقتي به چيزهاي که دوست داره خسارت وارد ميشه ديدني ميشه!!
چند سال پيش که باهم کار ميکرديم، يک لپتاپ داشت که خيلي عاشقش بود و هر روز مثل راننده تاکسيها دستمال بهش ميکشيد، ما عادت داشتيم توي محل کار تياتر کار کنيم، بعضي اوقات با هم فايت ميکرديم، مثلن خطکش برميداشتيم و با جمله معروف: "خيلي خب ترسو! بنام ملکه انگلستان شمشيرت رو بکش!" يا "بسيار خب ابله! بنام پادشاه اسپانيا شمشيرت رو بکش" با هم فايت ميکرديم! بعضي اوقات هم قضاياي انتفاضه رو پياده ميکرديم و توي اتاق بمب ميذاشتيم که اون يکي بايد خنثي ميکردش يا اينکه اعدام انقلابي رو پياده ميکرديم که واقعن هرکي اون صحنه ها يا عکسهاش رو ميديد، شلوارش رو خراب ميکرد!! خلاصه يک روز در حين جنگ هسته اي با قند، يک فروند قند به سمت محمود پرتاب کردم که خورد به پشت لپتاپش و کمي درش فرورفتگي پيدا شد که محمود عربده ميزد و خودش رو چنگ ميزد! خلاصه حالا شما تصور کن يکي زه درب BMW 328CI رو از جا بکنه!!!
بله ميگفتم، يارو اومد سوار شد و من و امير عقب نشسته بوديم، منم از ترس اينکه يارو پنجره رو نکنه، تا نشست، کمربند رو شل کردم و دادم دستش!! اشک تو چشمهاي محمود جمع شد که چرا دفعه قبل من اونجا نبودم... خلاصه با آقاي مهمان مصافحه کرديم و يارو مقاديري از دور دنيا برامون خالي بست و ما رسيديم جلوي دفتر ايران اير! من و امير رفتيم بليتها رو عقب بندازيم و محمود اون بابا رو برد که هتلش رو اوکي کنه! يارو با اينکه پيري بود، ولي معلوم بود که اومده بترکونه چون هتل مسکو رو انتخاب کرده بود، خلاصه من و امير رفتيم داخول ايران اير و مثل بانکها دکمه زديم و شماره گرفتيم! عين بانکها که مثلن شماره ميگيري روش ميزنه 50 نفر توي صف هستند، زد 20 نفر توي صف هستند اما کلن سه نفر اونجا نشسته بودند!!! خلاصه نشستيم و تا نوبتمون بشه روزنامه ايراني ورق زديم، در مورد کنسرت آقا جان نوشته بود که رکورد زده و اين داستانها، بعدش هم اومده بود يک توضيحاتي در مورد گروه آقا بده که ترکمون زده بود! بعنوان مثال در سوژه ترين قسمت آلبوم Keep The Faith رو ترجمه کرده بود "حفظ جان" که با داش امير حسابي به مترجم و نويسندهء ابله مقاله فحش بستيم...
از پشت کانتر هي شماره ميخوند و هي هيشکي نبود، خلاصه شماره ما رو خوند و رفتيم پشت کانتر! يک خانومي که قيافش جنوبي و لهجش هندي بود، نشسته بود اونجا و پرسيديم فارسي بلدي؟ گفت آره خيالمون راحت شد! چون واقعن اونجا انقدر همه نفهم و ابله بودند که حرص آدم در مياد! خدا شاهده ايراد از انگليسي ما نبود، اونها آي کيوشون در حد قورباغه بود! مثلن ميخواستي بگي توي غذات گوجه ندازه يا اينکه به چيزبرگت قارچ اضافه کنه، يارو هنگ ميکرد، چه برسه به اينکه بخوايم به طرف بفهمونيم بليت رو بندازه عقب!! خلاصه ذوق مرگ شديم، خانومه گفت کي بندازم؟ امير گفت شنبه صبح دانشگاه داره، پس گفتيم جمعه که گفت شب ندارم و صبحش دارم که کله صبحه! گفتيم اوکي کن! خلاصه اوکي کرد و محمود هم رسيد و قرار شد بريم ما رو با اون آقاي پيري جلوي يک مال پياده کنه که خريد کنيم! امير هي فحش ميداد الان اين پيري ميچسبه به ما و ما نميتونيم عشق و حال کنيم و بايد اسکول اين کچل بشيم! منم گفتم بابا اين قيافش معلومه که اهل عشق و صفاست، انقدر غرغر نکن! خلاصه يارو چندجاي مختلف رو پيشنهاد کرد و محمود توصيه کرد که مال امارات از همه جا نزديکتر و بهتره، حالا فرض کن ساعت 10 صبحه هست، محمود از يارو پرسيد چقدر خريد داري و کي بيام دنبالتون؟ اونم گفت دوستان شما چقدر کار دارند؟ حالا امير هم بکگراند قضيه در حال غرغر کردنه!! خلاصه شما بگو، شما بگين! محمود گفت 2 خوبه؟ يارو گفت والا من خيلي کار ندارم، حالا که دوستان شما هم هستن، ميخواي همون 4 بيا دنبال ما!!! خلاصه محمود ما رو پياده کرد و هنوز از در نرفته بوديم تو که يارو پيري چشمش به يک فروند گوته باخ روس افتاد و در حالي که چشمش داشت مسير طرف رو دنبال ميکرد، به ما گفت خب، من مزاحم خريد شما نميشم و شما رو 4 اينجا ميبينم!! خلاصه ما رو دودر کرد و رفت و امير همينطوري هاج و واج مونده بود و به آدم شناسي ما ايمان آورد! خلاصه ما رفتيم و مقاديري چرخ زديم که موبايل داش امير زنگ خورد و قرار شد بره عشق دوران جوونيش رو بعد از 5 سال ببينه! منم کلي بهش فحش دادم و نصيحتش کردم که نرو اي خر!! يک تصور و تصويري ازون عشق توي مغزت داري که بري ببيني خراب ميشه و نرو! خلاصه اونم به گوشش نرفت و ما رو پيچوند در غربت و رفت، پيچوندني و رفتني!!
ما هم گفتيم به جهنم! رفتيم اندر باريس غاليري و جهت خريد عطرجات براي اهل بيت، با دخترکان عطرفروش مشغول مباحثه و تبادل اطلاعات شديم، اونها هم هي براي ما اشربه مياوردن و هي برامون عطر تست ميکردن، بطوري که مخمون هنگ کرد، خلاصه بهشون پيشنهاد دادم که من با اين بوها گيج شدم، ميرم يک ساعتي و يک دوري ميزنم و بعد از اينکه بوها فيکس شد، دوباره برميگردم و انتخاب خواهم کرد! خلاصه اومديم بيرون و مسجي به داش امير زديم و مقاديري بهش اخطار داديم که مراقب باش شيطون گولت نزنه و خبر مرگت زودتر برگرد! اونهم ظاهرن اوضاع و احوالش خوب بود و گفت فعلن کار دارم، خبر ميدم! خلاصه ما هم گفتيم اي دل، چه کنيم؟ در حال شش و بش بوديم که جلوي مگااستوري سر درآورديم که اسمش و رنگش هردو بي ناموس بود، اسم اين مگااستور "و ي ر ج ي ن" بود و متراژ فروشگاه حداقل هزار مترمربع بود!!! و درون انواع و اقسام کتب، فيلم، آهنگ ديده ميشد! همه فيلمها بسيار مودب در قفسه هاي مرتبط طبقه بندي شده بودند، از کلاسيک بگير تا فيلم روز! يک قسمت بسيار بزرگ فقط سريالها رو چيده بودند که پک فرندز رو که ديدم جاي دوستان عشق فرندز رو خالي کردم!! سريعن خودمون رو به بخش "ال" رسونديم که ضايع شديم چون لاست رو فقط تا فصل سوم داشتن که بدرد عمه جونشون ميخورد، در هر قسمت هم فيلمهاي پرفروش، يا فيلمهايي که توصيه شده بود چيده شده بودند! همين اتفاق در قسمت موزيکها هم تکرار شد! ما که اينجا هروقت خواستيم فيلم بخريم، از توي کيسه، چمدون، ساک و جعبه مقوايي و ديگه خيلي در حالت پيشرفته توي قفسه فيلم خريده بوديم، واقعن اونجا دوست داشتيم همه فيلمها و قفسه ها رو بغل کنيم و هاي هاي گريه کنيم! واقعن آدم لذت ميبرد وسط اون همه اورجيناليتي قدم ميزد!! کمي اونطرفتر هم يک قسمت بود که مرتبط با هرفيملي خنزر پنزرجات ميفروختند، مثل عروسکهاي دزدان درياي کارائيب و اينجور چيزها، در بخش فيلمهاي کلاسيک چهره نوراني استاد دنيرو روي فيلم روزي روزگاري در امريکا، ما رو له کرد و بعدش هم که پدرخوانده ها رو ديديم اونم اورجينال واقعن نابود شديم! خلاصه يک فقره سه گانه پدرخوانده رو براي يکي از دوستان عشق پدرخوانده که هميشه دوست داشت اورجينالش رو داشته باشه پيدا کرديم و بعد خودمون رو به بخش فيلمهاي روز رسونديم که اکثرش رو خودمون در وطن داشتيم و خيليهايش رو هم ديده بوديم و حتي ميتونستيم نظر کارشناسي بهشون بديم!! خلاصه سريعن خودمون رو به بخش موزيک رسونديم تا ببينيم از آقا جان چي دارن که ما نداريم؟ همينطوري که در بخش "بي" چشم ميچرخونديم يکهو ميخکوب شديم...

Destination Anywhere

با اثري مواجه شديم از آقا که خيلي دنبالش بوديم و خدا شاهده با اينترنت دايال آپ، يکسال طول کشيده بود تا چنصد مگابايتش رو بتونيم دانلود کنيم!! باورم نميشد که اونجا داشت به ما نگاه ميکرد، عين کارتون ژوراسيک مورچه خوار و پلنگ صورتي اينطرف و اونطرف رو نگاه ميکردم که يکهو کسي نياد برش داره که ديدم اصلن کسي دور و برم نيست! به سمت قفسه رفتم، پونصد يک دفعه خدا رو شکر کردم و نزديک بود جوگير بشم صليب هم بکشم!! در نهايت با عبارت "آي کن نات فاکينگ بيليو ايت" بهترين DVD عمرم رو برداشتم!! سه چهار دفعه زيرش و بغلش رو هم نگاه کردم که اگه ده تا ديگه هم هست برشون دارم، اما دريغ که همين يک دونه بود!!! اونقدر خوشحال بودم که اصلن به قيمتش نگاه نکردم، فيلمهاي روز حدود 80 درهم بودند و فيلمهايي که خيلي پرفروش نبودند حدود 40 درهم، اما فيلمهاي کلاسيک و فيلمهاي معروف گرونتر بودند، از ترسم گفتم برم اول از همه اين رو حساب کنم که خيالم راحت بشه ماله منه، رفتم پشت صندوق و نگاه کردم ديدم که روي بارکد قيمت 80 درهم خورده، با خودم گفتم اگه 800 درهم و يا 8000 درهم، هم بود من اينو ميخريدم و داشتم براي خودم فکر ميکردم که اگه هشتاد هزار، هشتصد هزار يا هشت ميليون درهم بود هم ميخريدم يا نع که آقاي فروشنده گفت 20 درهم بده !! خلاصه ما خوب نگاه کرديم و ديديم يک برچسب زدن روي DVD آقا که خيلي وقت بوده فروش نرفته و بهش تخفيف خورده!! خلاصه اشک توي چشمهامون جمع شد و پولش رو حساب کرديم و سري به نشانه رضايت هزار درصد از خريدي که داشتيم تکون داديم...
يک مسج به داش امير داديم و گفت هنوز مشغول وراجيه و ما خدا رو شکر کرديم که خدا با يافتن اين DVD ، پاداش ما رو داد و جانباز ديگه اي اونجا نبود که اون فيلم رو دودره کنه!! خلاصه يک دوستي داريم به اسم حامد که پايان نامش رو قبل عيد دفاع کرده بود و مثل همه دوستاني که من بهشون کمک کرده بودم، قرار بود به منم در پايان نامه کمک کنه، که اونهم مثل همه دوستاني که بهشون کمک کرده بودم، بلافاصله مملکت رو دودره کرده بود و ما رو پيچونده بود! البته داش حامد وثيقه براي سربازي گذاشته بود که قرار بود برگرده اما وقتي رفته بود، ديگه علاوه بر عمو سيمور، حتي سربازي رو هم پيچونده بود و اونجا موندني شده بود!! خلاصه با حامد صحبت کردم و بهش گفتم که من دو روز بيشتر موندني شدم و قرار شد بياد دنبالم و باهم ديگه چرخي بزنيم... از امير هم خبري نبود و موريانه هاي شکم عمو سيمور در غربت قارقار ميکردند، خلاصه رفتيم نشستيم و تنهايي غذايي بر بدن اعمال کرديم و بعدش از جيب مبارکمون اين کاغذهايي که روش عطرها رو برامون تست کرده بودند، درآورديم و شروع کرديم به بوييدن و اصلن مست و نابود شديم، خلاصه که برگشتيم بخش عطرجات و چندين فقره عطريات بسيار خوشبو که ماشاا... همه آخرين ورژن بودند رو براي اهل بيت خريداري کرديم!
همين وسطها بود که محمود زنگ زد بياد دنبالمون که گفتم ما در اينجا کار داريم، خلاصه مقادير ديگري چرخ زديم و داش امير گفت ميخواد برگرده، خلاصه اومدش و رفتيم اون پيست اسکي معروف رو نگاه کرديم و کم کم سروکله داش حامد هم پيدا شد، رفتيم نشستيم در استارباکس و سفارش داديم! امير يکي رو ديد و گفت الان ميام و رفت که رفت!! خلاصه ما مقاديري خاطره شخم زديم و ياد گذشته ها کرديم، حامد از سرگذشتش تعريف کرد و از زندگي در اونجا گفت و بنظر ميومد راضي بود، خلاصه امير هم بعد از نيم ساعت برگشت و گفت مخ يک مانکن رو پياده کرده، اما مثل بقيه مخهايي که کار گرفته يارو نع در دوبي هست و نع ايران و داره ميره يک قبرستون ديگه!! نشستيم و مقاديري از خودمون فتوگراف کرديم که به طرفداران داش حامد در اينطرف مرز برسونيم! بعدش رفتيم سوار ماشين داش حامد شديم و اولين آهنگي که توي ماشينش پخش شد يک همچين کلامي داشت که "نميخوام برم سربازي!!" که ما از خنده روده بر شديم و حس کرديم چرا حامد اين آهنگ رو مرتب گوش ميکنه!!
حامد پيشنهاد داد بريم يک جايي به اسم مدينته الجميرا که خيلي باحاله، رفتيم اونجا و طبق معمول يک مقداري فروشگاه داشت که خوشبختانه همه تعطيل بود!! يک فقره بار داشت که خارجيها نشسته بودند توش و مشروبات الکلي بر بدن اعمال ميکردند و الکي ميخنديد!! ما هم ميخواستيم بشينيم اونجا و باهاشون معاشرت کنيم که ديديم اصلن جا نيست، رفتيم يک مقدار اونطرفتر که مقاديري مبلهاي راحتي و ميز بود، دو تا داف هم با لپتاپشون نشسته بودند و الکي هرهر ميکردند، حالا نه اينکه فکر کني ما بخاطر اونها نشستيم، نع والا، ما قليون ديديم و نشستيم!! صاحبش اومد و ما بهش گفتيم چقدر اين ميز کثيفه! بيا اينو تميز کن تا ما سفارش بديم، اون نفهم هم گفت اينجا اگه بشينيد حداقل نفري بايد دويست درهم خرج کنيد و شام بخوريد و اين صحبتها! ما هم مشتي بر دهانش زديم و گفتيم نفهم! ما قليون ميخوايم!! خلاصه مثل اينکه خودش داشت روي مخ دافها کار ميکرد و ميخواست ما رو دک کنه! ما هم گفتيم نون اون سگ پدر يا بقول اعراب "سغ بدر" رو آجر نکنيم و بلند شديم رفتيم کافه بالايي!! جاي شما خالي اونجا پر از توريست اروپايي بود و يک محوطه با ميزهاي چوبي بود که نشستيم اونجا و سفارش قيلون داديم، محوطه بين ورودي و خروجي دو تا سالن بود و مرتب حوري و پري ميومد و رد ميشد! ما هي فکر ميکرديم ديگه ازين بهتر خدا خلق نکرده که يکي ديگه ميومد رد ميشد!! همينطوري که شيلنگ قليون بر دست با داش حامد اختلاط ميکرديم، داش امير ندا سر داد که دو تا دختر در حال نخ دادن که چه عرض کنم کابل دادن ميباشند!! ما هم سرمون رو آورديم بالا و ديديم دو تا حوري سياه و سفيد ميبنيم! نميدونم خواهر بودن يا با هم البسه رو ست کرده بودن، خلاصه هرچي بودند بسيار خوب بودند!! نگاهي به ميز ما کردند و رفتند ميز روبرويي نشستند!! ما هم طبق معمول شروع کرديم به داش امير توهم دادن که بيا برو اينها عاشقت شدند و مخ رو بکوب!! امير داشت با خودش شيش و بش ميکرد که بره يا نره! قيافش وقتي بهش توهم ميدادم خيلي ديدني بود، منم دوربين رو برداشتم و از قيافه امير با ابرهاي بالاي مخش عکس گرفتم...
چند دقيقه اي نگذشته بود که ديدم يکي ازون دو دختر که خوشگلتر هم بود بلند شد و از جلوي ميز ما رد شد و اومد پشت سر من و سرش رو آورد کنار گوشم و شروع کرد به حرف زدن!! امير دهنش سي سانت باز موند و همينطوري عين سکته کرده ها موند!! من اول فکر کردم توهم گرفتم، سرم رو بردم اونطرف ديدم حامد هم سکته کرده!!! من از کف کردن امير و حامد خودم هم کف کردم و سرم رو 45 درجه چرخوندم ببينم واقعن يارو بغل گوشه منه!! ديدم بعله! مقاديري بو کشيدم که ببينم خوابم يا بيدارم که ديدم متاسفانه بيدارم!! حالا شما خيلي دوست داري بدوني اون چي گفت اما من ميخوام بهت نگم چي گفت! اما الان چون حس فضول شما گل کرده بنطرم اگه نگم چه اتفاقي افتاده يا بگم بعدن ميگم خيلي شما حالت گرفته ميشه و خيلي بمن حال ميده!! ولي چون دوستان و ياران غار ما ميدونند که اوضاع شانس ما چطوريه و برامون حرف در نيارين و نگيد سانسور کردي و اين صحبتها ما تعريف ميکنيم چي شد ...
خانومه خيلي محترمانه از عمو سيمور سووال کرد که شما از ما عکس انداختيد؟ ما هم گفتيم خير! از داش امير در حال قليون عکاسي کرديم، سپس محترمانه سوال کرد ممکنه عکس رو ببينيم که گفتيم بلي و نشونش داديم! بعد انگشتش رو از بغل چشم و گوش و دماغ و حتي دل ما برد بسمت LCD و يک نخود رو نشون داد و گفت ما اينجا معلوميم!! لطف کنيد براي اينکه براي ما اينجا مشکل درست ميشه، اين عکس رو پاک کنيد! ما هم گفتيم با اينکه شما اصلن اينجا معلوم نيستيد اما براي اينکه خانوم محترمي هستيد و مودب هستيد ما هم اين رو دو دفعه پاک ميکنيم!! شايان ذکر است که کليه محاورات و مکالمات بالا به زبان انگليسي رد و بدل شد!! خانومه لبخندي به ما زد و تشکر کرد و رفت! البته من اگه جاي اون بودم و با آقاي به اين محترمي و جنتلمني و باشخصيتي برخورد داشتم حتمن حداقل چند دقيقه فرنچ کيسش ميکردم!!
خلاصه خانوم رفت و من ديدم امير و حامد هنوز توي هنگ هستند و دهنها هنوز بازه!! امير گفت داااااش!! چي شد؟؟ چي گفت؟؟ خلاصه ما متوجه شديم اونها انقدر کف کرده بودند که چند دقيقه چيزي نديدند و نشنيدند!! شرح ماوقع رو به دو دوست سکته کرده گفتيم! حامد گفت، همووون! بيخود نبود کف کرده بودم! تو رو چه به اين حرفها!! البته امير با معرفت تر بود، گفت خاک بر سرت! پاک نميکردي!! بعد که توضيح دادم محترمانه درخواست کرده، گفت ابله ميخواسته نخ بده!! نميدونسته چطوري سرحرف رو باز کنه! من الان ميرم مخش رو ميزنم!! خلاصه امير رفت و از خانومه مربوطه به زبان انگليسي پرسيد شما اهل کجا هستيد و خانومه هم گفت اهل همونجا که شماييد!! خلاصه ما نفهميديم ايراني بودند يا اينکه متلک بار داش امير کردند، در هر صورت بلند شدند و رفتند...
يک آقايي هم ميز بغلي ما نشسته بود که خيلي خوشتيپ بود و همينطوري داشت صحبت ميکرد! ما وسط حرفهاش دستگيرمون شد که آقا فتوگرافي ميکنه و اومده دوبي استوديو باز کنه، خلاصه به داش امير گفتيم بپر که بختت باز شد! خلاصه سر حرف رو با آقاهه باز کرديم و فهمستيم که امريکن هست و اهل سانفرانسيکوست! البته به داش امير نگفتيم که مواظب سانفرانسيسکويي ها باشد!! خلاصه با يارو حرف زديم و بيزينس کارت رد و بدل کرديم و يارو بسيار آدم باحال و خونگرمي بود و از هرچي آدم معروف و کمپاني معروف بود عکس گرفته بود!
يک خوبي که قليون کشيدن اونجا داشت اين بود که بسيار باشعور مرتب ميومدن و ذغال و قليون رو رديف ميکردند و ما واقعن از اين همه شعور و محبت خوشحال بوديم... به مقدار کافي دود بر بدن اعمال کرديم و با محمود ارتباط برقرار کرديم که برنامه چيه و محمود گفت همونجايي که شما هستيد يک ديسکويي هست که ميگويند عجيب تر از علم است، همونجا باشيد ما هم ميايم اونجا! خلاصه ما سه نفر احساس کرديم که سينه هامون از دود گرفته و به محمود متذکر شديم که يک بطري 2 ليتري شربت سينه بيار که حالمون خرابه و براي ديسکو نفس کم مياريم! محمود هم اعلام کرد که خوردن شربت سينه فقط در خونه ممکن ميباشد و در ملع عام ممنوع ميباشد! خلاصه ما مقاديري فحش داديم و قدم زديم تا محمود اومد! عرض شود که همه جا در دوبي پارکينگهاي طبقاتي داشت که تا چشم کار ميکرد جا داشت، اين محلي که ما بوديم فقط دو طبقه پارکينگ داشت که پر بود و اصلن جا نبود!! خلاصه محمود و مريم هم اومدند و نشستيم توي ماشين و توي پارکينگ حدود يکساعت تمام چرخ زديم و شربت سينه خورديم تا جاي پارک پيدا شد!! رفتيم بر در عمارت ديسکو و متوجه شديم يک فقره DJ از اروپا اومده که خيلي کارش درسته!! ما که اصلن نميشناختيمش و بقول معروف باهاش آشنايي نداشتيم!! گفتيم آخه ما رو چه به اين حرفها و موزيک اين مدلي! خلاصه دوستان محمودم که اومده بودند اونجا اصرار کردند که بريم بسيار حال ميده و رفتيم داخولش!

Sander Kleinberg

خلاصه رفتيم داخولش و يک عده انسان از خود بيخود که همگي در فضا بودند رو مشاهده کرديم! يک بار اون وسط بود که ملت چسبيده بودند بهش! در طرفين چهار عدد سکو وجود داشت که سه تاش VIP بود و يکيش هم مستر DJ اون بالا بود و آهنگ ميزد و دود ميداد و ليزر ميومد و ميرفت!! داش حامد گفت مواظب باشيد که اينجا عکس ميگيرن و فرتي ميذارن روي سايتشون!! حرکت خفني نزنيد!! خلاصه چشم چرخونديم ديديم هرچي آدم چت و اسکول هست، اونجا جمع شده! يک خانومي يک ليوان توي دستش بود و يک سيگار بالاي سرش گرفته بود، انگار سردرد يا دندون درد شديدي داره و همينطوري مونده بود و خودش رو تکون ميداد!! اين وضعيت اونقدر ادامه داشت تا سيگار تموم بشه! بعدي رو روشن ميکرد و يک قلوپ ميخورد و به حرکت ادامه ميداد!! خلاصه که تا آخر برنامه که چند ساعتي طول کشيد يارو توي هنگ بود!!! ازونجايي که اونجا همه روي فضا بودند و ما عاقل بوديم گفتيم بريم دوري بزنيم و با همه جا آشنا بشيم! در بخشهاي VIP دخترها بيشتر بودند و روشون به سمت بيرون بود و از پشت يکي بهشون چسبيده بود و همش عين اين ويديوکليپهاي جواد سياه پوستي در حال بمال بمال بودند!!! خلاصه ما نااميد شديم و رفتيم اون وسط!! اون وسط يک عده پاتيل بودند و سيگار و سيگاري بر دست خودشون رو تکون ميدادند! يکي که خيلي شنگول بود و به تيريپيش ميخورد ازين هوليگانهاي انگليسي باشه، اومد جلو و شروع کرد خودش رو جلوي ما تکون دادن!! خلاصه ما هم کم نياورديم و چنتا حرکت زديم که يارو کف کرد! خلاصه ازش پرسيدم چي خوردي انقدر خوشحالي که شيشه رو به ما نشون داد!! شيشه رو ازش گرفتيم و ديديم اسميرنوف 5 درصد هست!! بهش فهمونديم که اگه ما جيش کنيم ده برابر ايني که تو خوردي، درصد توش داره که يارو از خنده مرد!! خلاصه اين وسطها ممد خرداديان هم اومد با ما سلام و عليک کرد و رفت!!!!!!! يک اسکولي هم بود که از عينکش تا کفشش چراغ آويزون کرده بود و مرتب فلش ميزد!! واسه خودش مثل مار بين جمعيت ميرفت و ميومد و فلاش ميزد!! خلاصه اگه ممد بوقي ديده بودين، اين ممد فلش بود!!! !

Club

اين وسطها هم يک عکاس اومد و خيلي دوست داشت از ما عکس بگيره که ما ژست ميگرفتيم تا ميومد بگيره، يکهو پشتمون رو ميکرديم يا دولا ميشديم و يارو فکر ميکرد ما پاتيليم و دوباره ميگفت عکس بگيريم که ما هي اسکولش ميکرديم!!! خلاصه که جو عجيب غريبي بود!! خلاصه گفتيم کانال بزنيم بريم جلو نزد آقاي مستر ديجي ببينيم چه خبره!! رفتيم جلو ! رديف اول يک سري اسکول واستاده بودند که کاملن مشخص بود عرب بودند! با اينکه لباس عربي نداشتند اما از سيبليهاي يکي در ميونشون و دمپايي مستراحشون معلوم بود که عربند!! هرکدومشون هم يک دختري رو گرفته بودند اونجا و مشغول فرنچ کيس بودند که واقعن آدم اون صحنه رو ميديد که يک بچه عرب يک و نيم متري با سيبيل سه تا درميون و دمپايي مستراح داره از يک داف دو متري بلوري فرنچ کيس ميگيره آدم ميخواست همونجا بالا بياره يا اينکه عضو شريفش رو دربياره بشاشه روي کله جفتشون!! البته آقايون سيکيوريتي مرتب ميومدند بين جمعيت و تذکر ميدادند و حواسشون بود اين صحنه ها و صور قبيحه اتفاق نيوفته، اما ظاهرن با اين ملخ خورها همدست بودند، يک تذکر شفاهي ميدادند و ميرفتند و قضيه ادامه داشت!! يکهو ديديم از پشت سرمون صداي همچون فيلمهاي پورن مياد!! کمي پيشروي کرديم و ديديم يک خانوم بي ادبي بود که همش آخ و اوخ ميکرد اونجا و انگشت دوست پسرش توي دهنش بود!! خلاصه به نشانه اعتراض صحنه رو ترک کرديم و رفتيم جلو نزديک مستر ديجي!! ازونجا که همه نعشه يا پاتيل بودند کسي مستر ديجي رو تحويل نگرفته بود!! خلاصه ما دو تا واسش هورا کشيديم و دست بندري زديم که يارو ذوق مرگ شد و کم مونده بود بياد ما رو ماچ کنه!! خلاصه ديديم روش زياد شده، دستها رو سه نفري با علامت راک برديم بالا و تکون داديم تا بفهمه ما راکر هستيم!! اونم واسمون يک کم بيشتر دود و ليزر اومد و خلاصه ترکوند! البته موزيکش همش يک ريتم مسخره داشت که تکرار ميشد و ما خيلي شعور درکش رو نداشتيم.... خلاصه برنامه کم کم تموم شد و اومديم بيرون و رفتيم خونه که زودتر بخوابيم...


Wednesday, May 21, 2008

دوبي - اپيزود سوم

فرداي کنسرت بسيار خسته و کوفته بوديم، محمود که رفت سرکارش و ما گرفتيم تا لنگ ظهر خوابيديم و به بدن استراحت داديم، بعدش بلند شديم و طبق معمول روزهاي گذشته مريم خانم برامون صبحانه تدارک ديده بود، صبحونه سبکي زديم و تصميم گرفتيم بريم استخر هم مقاديري آفتاب بگيريم و تني به آب بزنيم و از رخوت در بيايم...
با داش امير يک کمپلکس فعال با آب هويج گاز دار درست کرديم و رفتيم کنار استخر يک دوشي گرفتيم! اينو داخل پرانتز بگم که در دوبي آبگرمکن معني نداره! شما شير آب رو که باز ميکني در وضعيت پيشفرض آب داغ مياد بيرون! اگه تکنولوژِي باشه، بجاي آبگرمکن آب سردکن وجود خواهد داشت که در بهترين حالت از شير آب سرد، آب ولرم مياد بيرون! توجه به اين نکته جهت شستشوي اعضاي شريف و طهارت بسيار مهم ميباشد، چون يکهو بخودت مياي و ميبيني که دچار سوختگي موضعي شده و ديگه خيلي ديره و حالا بيا و درستش کن!! بعله ميگفتم!! دوشي گرفتيم و آب هويج گاز دار (بخونيد ويسه کي) و به توصيه مريم خانم روغن هويج بر بدن ماليديم و دراز شديم و شروع کرديم آفتاب گرفتن! همينطوري هم با داش امير حرف ميزديم و دلسترهاي خوش دما ميخورديم! حالا شما فرض کن روزهاي قبل در استخر پرنده پر نميزد، اما اون روز همونطوري که ما نشسته بوديم و با داش امير در حال اختلاط و مزاح و مرور خاطره هاي شب گذشته بوديم، يکهو ديديم که يک خانم بسيار خوش هيکل اومد داخول محوطه استخر! با اينکه عينک بزرگي به چشمش بود، اما قشنگ معلوم ميداد که نخ ميده!! لامصب اونقدر عينکش گنده بود که نميشد نژادش رو تشخيص داد!! خلاصه من و داش امير هم خيلي نشون نداديم که داريم آمار ميگيريم! ما هم واسه خودمون ميرفتيم هي دوش ميگرفتيم و هي ميومديم دراز ميکشيديم! بعد مقداري حوصلمون سر رفت، من دو تا دلستر شوت کردم توي آب و با داش امير پريديم توي آب که دلسترها رو نجات بديم! خانومه هم تو کف حرکات ما مونده بود، بعد يه حرکت پر امتياز ديگه انجام داديم و با داش امير نوبتي همديگه رو تاي ماساژ داديم که خانومه اصلن نابود شد!! اونم کم کم از طريق آب اومد به سمت ما!! لعنتي هنوزم عينکش به چشمش بود! توي همين اوضاع بود که مريم هم اومد و اونم واسه خودش مشغول شنا کردن شد و خانومه مربوطه يه کمي از مواضعش عقب نشيني کرد! بعد يک خانوم ديگه که قيافش به آسياي ميانه ميخورد اومد و واسه خودش اونجا ولو شد و وقتي صحنه تاي ماساژ رو ديد، دلش ضعف کرد، بعد يهو در باز شد و شش هفتا بچه قد و نيم قد هم اومدن توي محوطه، خلاصه من و داش امير هم ديگه ماساژ رو تموم کرديم و رفتيم توي آب! مخ بچه ها رو کار گرفتيم و فهمستيم که اهل قزافستان هستن، خلاصه طبق معمول که هروقت يک قزاق رو ميديم ازشون پرسيديم که شما بورات رو ديدين؟ که اونها هم نديده بودند و ما حسابي بهشون خنديديم و گفتيم حتمن برن و ببينند...
محمودم از سرکار برگشت خونه و گفت برنامه چيه؟ گفتيم ما فعلن اينجا خوبيم و تو هم برو آماده شو بيا! خلاصه محمودم اومد و شروع کرديم دوتايي به امير توهم دادن که برو سمت اون خانم عينکي! خلاصه امير هم لبه استخر رو گرفت و دنده عقب همينطوري رفت پيش خانومه و سرحرف رو باز کرد! خلاصه من ديدم ديگه خيلي دارن حرف ميزنن و خانومه به اين طرف هم نگاه ميکنه ما هم دو تا دلستر برداشتيم و رفتيم سمتشون! خانومه چيني بود و چهل سالش بود، اما واقعن باورتون نميشه که خيلي دست بالا ميگرفتين فکر ميکردين 30 سالش باشه! واقعن خوب مونده بود، انگليسيش هم انصافن به نسبت يک چيني خيلي خوب بود و فهمستيم شوهرش انگليسي هست! خلاصه من که گفتم باورم نميشه چهل سالت باشه و وقتي عينکش رو برداشت بازم اصلن بهش نميومد که چهل سالش باشه! بعد گفتيم تو سن ما رو حدس بزن که به امير گفت تو خيلي کوچولويي و احتمال زياد ويرجين هستي که من از خنده مردم و براي اينکه دادشمون ضايع نشه رفتم زير آب دو دقيقه خنديدم! بعد که اومدم بالا به من گفت تو با اين سيبيلهات از بروبچز سيسيل هستي و سنت زياد ميخوره، خلاصه حدود 30 تخمين زد! ما هم سر حرف رو باز کرديم و از فنگ شويي تا کاماسوترا رفتيم و برگشتيم!!!! قدرت مانور رو داشته باشين فقط!!! خلاصه گفت شما دو تا چرا اينجا تنها هستين و دختري باهاتون نيست! خوشبختانه بعد ازون تاي ماساژ مبسوط بهمون نسبت "جي اي واي" نداده بود! ما هم گفتيم که ديگه کار دنيا اينطوريه و يک ضرب المثل فارسي هست که ميگه کلاغا لونه دارن ما نداريم!! بعد خانومه مربوطه پيشنهاد داد که من چندتا دختر روس ميشناسم که خيلي خوب هستند و قيمتشون هم خوب هست که من و امير کف کرديم!! بعد ما مجبور شديم براش کلاس تئوري بذاريم و عقايد علمي، فرهنگي و فلسفيمون رو درباره پرهيز از روابط با زنان خراب توضيح بديم! منم هم يک صحنه از فيلم "لو لي تا" براش اومدم و فلسفه ايرانيون رو در مورد روابط جنسکي براش توضيح دادم که بسيار به مذاقش خوش اومد و حالي کرد...
کم کم بحث رو تموم کرديم و صورتجلسه نوشتيم و خانومه تاکيد کرد که حتمن فردا هم ببينتمون، ما هم گفتيم فردا ما عازم ايران هستيم و انشاا... در بازيهاي المپيک ميبينمش!!! خلاصه مقداري ناراحت شد و ما گفتيم حالا غصه نخور، "گاد ايز گود" از استخر زديم بيرون و رفتيم خونه و مريم خانوم از قبل نهار رو حاضر کرده بود که مثل هيولا بلعيديم و مقاديري استراحت کرديم، بعدش تصميم گرفتيم بريم و دوباره مقاديري ويندو شاپينگ کنيم...
خلاصه با داش امير رفتيم به يک پاساژ ديگه که فکر کنم اسمش جيان بود که شايد معادل عربي Giant بود، اونجا خيلي بزرگ بود و هر قسمتش به سبک يک کشور ساخته شده بود، خلاصه اين قسمت شبيه ايران بود و يک سري بادگير يزدي داشت و سقفهاي چوبي که امير همش فحش ميداد و حرص ميخورد، اينجا آب و هوا خيلي خوب بود و دافولاريته بسيار خوب بود، ازون داف لامايي عربها خيلي کمتر بچشم ميخورد، ما هم طبق معمول با اين کافي شاپ استارباکس خيلي حال کرديم و رفتيم يک کافي زديم و چندتا برند ورزشي از جمله آديداس و نايکي رو سر زديم، منم طبق معمول رفتم سراغ پيرهن آرژانتين، ماله اينجا ديگه ته اورجينال بود و نسبت به جاهاي ديگه که ديده بوديم خيلي متفاوت بود و قيتمش فقط سيصدهزار تومن بود!! خلاصه فروشگاهش اونقدر بزرگ بود که واقعن آدم اونجا واسه خودش حال ميکرد، عباس آقايي رو هم اونجا ديديم و مقاديري سلام و عليک کرديم، بعد رفتيم سراغ قسمتهاي ديگه، داش امير دنبال نمايندگي زوپيني ميگشت که اونم پيدا کرديم، امثال زنجيرهايي که مد هست، مثل همين زنجيرهاي سينک ظرفشويي بود که خيلي مال نبود، زوپيني بيشتر دستبندهاش و آويزهاش قشنگ بودن، ما هم مخ داش امير رو کار گرفتيم و آويز مربوط به ماهش رو براش خريديم که خودش هم حال کرد...
بعدش ديگه خسته شديم و رفتيم توي خيابون مقاديري قدم زديم تا رسيديم به سينما، اونجا حسابي شلوغ بود و يک سري عرب اسکول اونجا ميومدن با ماشين صف واي ميستادن و دختر بازي ميکردن!! همشون هم دوتايي توي ماشين مينشستند و تا دختري رد ميشد يکي پياده ميشد با اون دمپايي مستراحيش و شافتولک روي کله رو جابجا ميکرد و دوباره مينشست توي ماشين و به اين شکل مسخره ابراز وجود ميکرد! من و داش امير هم نشسته بوديم روي صندلي و خستگي در ميکرديم و همينطوري با چند نفري هم حرف زديم که اون اسکولها کف کرده بودند!! يکيشون که اونقدر ابله بود که جلوي bmw مدل 525 از اين گاردها بسته بود که توري داره و جلوي پاترول و جيپ ميبندد!! از خنده مرده بوديم، ميخواستم ازش عکس بگيرم که از بس تابلو بودش بيخيال شدم، بعدش محمود و مريم زنگ زدند و همون نزديکها بودند و اومدن دنبالمون، رفتيم خونه و شام خورديم، بعدش يک چيني موادفروش اومد و يک کيف پر از فيلمهاي کپي از نوع پرده اي با خودش آورد و از انگليسي فقط دو تا کلمه "اوکي" و "يس" بلد بود، خلاصه مغزمون سرويس شد و بچه ها مقداري براي خودشون فيلم انتخاب کردند، ما قبلن سه فيلم در يک دي وي دي ديديم که اين مردک يک سري فيلم داشت که چهل فيلم در يک دي وي دي بود!!! همشم ماله جکي چان بود، خلاصه جاي ژيرس اوغلان رو خالي کرديم... منم اون وسطها چنتا فيلم رو به محمود پيشنهاد کردم و خوابم برد! بيدار که شدم ديدم محمود مثل ابوالهول ميخ تلويزون شده، اول فکر کردم فيلمي از استاد تينتو براس هست که اينطوري شده بعد ديدم از اين فيلمهاي چيني ميني بود که تو مايه هاي لينچان و شمشير در سنگه!! خلاصه خواب رو ادامه داديم...


Tuesday, May 20, 2008

دوبي - اپيزود دوم | Destination Anywhere, New Jersey Or Abu Dhabi I Don't Care

طبق معمول شبهاي گذشته من و داش امير خوابمون نميومد، پس دراز کشيديم و دو تا دلستر سبز خوش دما باز کرديم و تصميم گرفتيم يک نامه به جان بنويسيم و در مورد اينکه ما چقدر اين همه ساله ذوبش هستيم و شب و روز با آهنگهاش خاطره داشتيم و زندگي کرديم بنويسيم، براش از احساسات مشترکمون بنويسيم و اينکه چطوري کلامش و موزيکش رو درک کرديم و احساس کرديم وقتي شعري ميگفته يا مينواخته چه حسي داشته ، خلاصه همينطوري داشتيم واسه خودمون در عالم خودمون مينوشتيم که محمود اومد و ما رو سوژه کرد و نامه رو قاپ زد و شروع کرد به دلقک بازي و مسخره کردن ...

دير جان ، ريچي، ديويد ، تيکو اند مستر حقجو
دير جان ، دير جااااااااان !!!
امير ايز اه فاير فن فرام افکانستان اند آرش ايز اه ملتد فن فرام ايرااان !! اند محمود ايز آلسو انادر فايرفن فرام ايران بات ليوينگ اين دوبي ويت هيز بيوتيفول وايف ، وي آر يور فن فور مور دن فيفتين يرز
ايت ايز وري هارد تو بي اه فن اين اه کانتري دت در ايز نو اکسس تو اينترنت اند يو ماست دانلود موزيک فرام اينترنت ويت دايال آپ مودم وري ايلي گالي!
دير جان، دير جاااااان !!!
دو يو نو هاو ماچ ايز ده پرايس آف فودد اين ايران؟ ايت ايز وري اکسپنسيو !!
ايت ايز وري هارد فور آس تو باي اند گت ده تيکت فور يور کانسرت، وي شود سل آر کيدنيز اند واک تو دوبي
سو پيليز وي وانت يو تو گيو آس يور سان گلاسز ، يور ترازرز ، يور واچ، ريچيززز گيتاااار ، اند جااان پيليز آندرستند دت وي آر تيري فاير فن ، اند پيليز گيو آس آل ده منشند آيتمز 3 تايمز
دير جااان، دير جاااااااان !!!
وي آر پوووور اند در ايز نو ماني لفت فور آس! سو پيليز بيرينگ آس هوم ويت يور پرايوت جت !
آلسو ، آرش ايز تايرد فرام هيز فادر اند هي وانتز يو دير جان ، تو بي هيز فادر ، اور اکسپت آرش تو بي يور برادر !!
دير جان، پيليز کام تو ايران ، اند ران اه کانسترت اين آزادي استاديوم پيليز
تنکيو دير جان
دونات فورگت تو گيو آس ده منشند آيتمز
تنکيو اگين
يور فاير اند ملتد فن
آرش، آمير اند محمود
...

خلاصه ما هم زديم تو کار مسخره بازي و نزديک دو ساعتي فقط خنديديم! فيلمي هم ازين داستان تهييه کرديم که اگه ببيني احتمالن از خنده ميترکي!! بعد ديگه اونقدر خنديديم که اصلن بيخيال نوشتن نامه شديم و نگاه کرديم ديديم قوطيهاي خالي دلستر تعدادشون دو رقمي شده و ديگه چرتي زديم که صبح بلند بشيم...

صبح که شد، زود بيدار شديم و رفتيم شاپينگ مال امارات دنبال رتق و فتق امور کنسرت، من و امير قرار داشتيم از ايران با خودمون نوشته و پلاکارد و اينها ببريم که بعلت فشرده شدن برنامه و قطع برق ضايع شديم، خلاصه در دوبي تصميم داشتيم که تصميمون رو پياده کنيم، اول تصميم گرفتيم که خودمون رو رنگ کنيم که بعلت خنگ بودن فروشندگان فروشگاه در فهميدن اينکه رنگي که بشه باهاش رو بدن نقاشي کرد بيخيال شديم، البته رنگها رو پيدا کرديم ولي بيخيال شديم چون عين آب دهن مرده بود!! بعدش قرار شد يک وايت بورد بخريم و با جان ديالوگ برقرار کنيم که بعد اون رو هم بيخيال شديم!! در نهايت بوم نقاشي خريديم و تصميم گرفتيم روش با ماژيک بنويسيم... از فروشگاه که بيرون ميومديم ديديم يک خانومي نوشته روي پيرهن پرينت ميکنه و تصميم گرفتيم که سه تا آستين حلقه اي مثل هم بخريم و روش پرينت کنيم و بپوشيم، انتخاب يک نوشته از بين اون همه شعر و آهنگ واقعن کار سختي بود، من چون آلبوم زندگيم Destination Anywhere هست يک جمله ازون رو انتخاب کردم که خودم خيلي باهاش حال کردم! امير و محمودم از آلبوم These Days انتخاب کردند! البته امير مخش هنگ کرده بود و من بهش يک پيشنهاد دادم که قبول کرد و ظاهرن خوشش اومد...

Arash: Destination Anywhere, Abu Dhabi Or New Jersey I Don’t Care!
Amir: 2nite Is The Nite I’m Gonna Prove It 2 U, Do I Have To Say Words, Do I Have To Say It Not? If That’s What It Takes, That’s What I Do…
Mahmud: Tonight Is My Saturday Night…

Destination Anywhere!

همين موقعها بود که بابک يکي از دوستانم که در دوبي زندگي ميکنه، هم اومد و براي نهار با هم بوديم، نهار رو رفتيم KFC و يکي از منوهاش به اسم WRAP STAR رو تست کرديم که خيلي خوشم اومد، تيکه هاي فيله مرغ رو تصور کن توي نون پيچيده شده باشه، با سس مخصوص و يک ترکيبي هم مثل سالاد توش بود که خيلي حال ميداد! در واقع يک چيزي تو مايه هاي شاورماي عربي بود، اما صد درجه بهتر... خلاصه نهار رو زديم و بابک رفت دنبال کارش و ما هم سريع گوله کرديم به سمت خونه که حاضر بشيم براي کنسرت، مريم هم مرتب به من و امير ميگفت زود باشيد، من بخوام حاضر بکشم طول ميکشه و اونوقت دير ميرسيم، ما هم گفتيم ما با کنسرت آقا جان شوخي نداريم، بخواي دير حاضر بشي ما رفتيم! مريم هم باورش نميشد ممکن باشه ما يه همچين کاري کنيم، بعد که منو و امير مقاديري از بلاهايي که سر آبجيان بيمرام در ارتباط با مهمتر بودن آقا جان انجام داده بوديم، رو براش تعريف کرديم کاملن باورش شد که ما خواهيم رفت و جا خواهد موند ...
البته اين رو بگم که شب قبلش وقتي داشتيم ايده هاي مختلف رو بررسي ميکرديم که خودمون رو رنگ کنيم يا پلاکارد درست کنيم، من به شوخي گفتم، براي اينکه جان فکر کنه ما از راکرهاي دهه هشتاد هستيم، بياين موهاي سينه رو با موزر بزنيم و شکل JBJ رو درست کنيم، بعد امير گفت ما که مو نداريم چيکار کنيم، گفتم ماله منو بگيريد بچسبونيد!! خلاصه سر اين قضيه ساده، سوژه اي درست شد که با محمود و امير اونقدر خنديديم که دلدرد گرفتيم! محمود پيشنهاد کرد من يه B روي سينه خودم درست کنم و امير، موهاي ريخته رو بصورت J بچسبونه رو خودش و براي اينکه کلمه JBJ درست بشه، هي بپره راست من و هي بپره چپ من!!! خلاصه اونقدر خنديديم که اشکمون درومد و من گفتم اگه جان روي صحنه يه همچين حرکت چندشي رو ببينه که روي سينه ها بجاي تتو، پشم و پيلي هست، گروه رو تعطيل ميکنه و ميره ميشينه بچه هاش رو بزرگ ميکنه...
خلاصه رسيديم خونه و عين اين زنها که ميخوان برن عروسي، دو ساعت رفتيم حموم و ريش ميشها رو زديم! ما هم جوگير شديم وسط ريشها يه چهاراه به عشق Lost Highway باز کرديم و به شکل اکبر قاتل با يک جفت سيبيل مافيايي درومديم! اين وسطها هم با داش امير دلستر بود که ميزديم بر بدن! خلاصه تا محمود از سر کار بياد خونه، دو تا باکس دلستر خورديم!! محمود اومد و نهارش رو خورد و منم يک فلش از آهنگهاي گروه پر کرده بودم که زديم به سيستم صوتي خونه محمود و شروع کرديم جيغ و داد کردن! خلاصه رکابيها رو از زير پوشيديم و وسطش آهنگ برات ميميرم شهرام شب پره رو گذاشتيم و شروع کرديم به اسکولي رقصيدن! البته من از اين صحنه يک ويديو گرفتم که اگر اين ويديو رو بذارم روي سايت يوتيوب فکر کنم ما سه تا رو با هم ببرن هاليوود!! واقعن کولاکه! هر بار که ويديو رو ميديم از خنده ميمرديم و چشمامون پر از اشک ميشد... حالا بايد با محمود و امير صحبت کنم، شايد ويديو رو آپلود کردمش!
محود هم بالاخره حاضر شد و يک سري کمپلکس فعال هم براي مسير و توي کنسرت درست کرديم و رفتيم سوار اتول داش محمود شديم، توي ماشين منو داش امير مشغول نوشتن روي بومها شديم، يکي رو که همون چيزي که روي رکابي من بود نوشتيم... اينم تصوير بومي که وصفش اومد، البته دو تا بوم نوشتيم که يکيش وسط کنسرت له شد و اصلن يادمون نمياد روي اون چي نوشتيم! فقط يادمون مياد که يک کلمه فينالي توش بود، شايد مال آهنگ لاست هاي وي بود، چون محمود اصرار داشت که فاينالي يکدونه ال داره و ما هي ميگفتيم دو تا داره برادر ...

Board

محل اجراي کنسرت امارت پلس يا همون قصر امارات بود که در ابوظبي واقع شده! خلاصه نزديک 150 کليومتري با دوبي که ما بوديم فاصله داشت، هرچي ميرفتيم نميرسيدم و دلسترها هم کم کم داشت ميپريد! مقاديري از کمپلکس فعال ليمويي سه دفعه ديستريل شده رو بر بدن اعمال کرديم و ماشين و سرنشينانش از کف جاده ارتفاع خوبي گرفتند!!! اين وسطها هم من يک چرت مشتي زدم که خيلي حال داد ... امير هم توي دنياي خودش بود و معلوم نبود کجاست، شروع کردم بهش توهم دادن، گفتم شايد از ذوق اومدن به کنسرت و اون شبهايي که نخوابيديم منو تو الان توي کما باشيم و توي بيمارستان کنار هم توي دو تا تخت زير دستگاه خوابيده باشيم و اينها همش هالوسينيشن باشه!! امير هنگ کرد و خودش رو ميزد و محمود و مريم از خنده ترکيدند...
کم کم رسيديم به ابوظبي و اين قصر وامونده توي مسيري بود که هر سيصد متر يک چراغ قرمز داشت!! واقعن اعصابمون خراب شد و شروع کرديم به فحش دادن!! خيابون هم وحشتناک شلوغ بود، عين زماني که ميرفتيم استاديوم! خلاصه آهنگهاي جان رو ميذاشتيم و واسه خودمون ميخونديم و ملت هم کلي حال ميکردند و يک سري هم که داشتن ميرفتن کنسرت با ما همصدا ميشدند، داش امير هم از سقف رفت بيرون و توي فضا بود!! اين وسط يهو از پشت دو تا دختر مو فرفري بلوند رو ديديم که داشتن حرکات موزون انجام ميدادند و يک لحظه با امير فکر کرديم ازون هلوهاي معروف کنسرتهاي جان هستند و وقتي برگشتند، ديديم دو تا مرد سيبليو هستند که پوستيژ گذاشتند و دارند دلقک بازي درميارند!! خيلي خنديديم...
اينم نقشه محل کنسرت و قصر امارات که سرويس شديم تا برسيم بهش و ماشين رو پارک کنيم! فضايي بود که بيا و ببين!!

Emirate Palace

بند و بساط رو جمع کرديم و رفتيم داخل! بليتها رو چون آنلاين خريداري شده بودند، رفتيم تحويل گرفتيم بدين شکل که حال کرديم والا ! بليت به اين قشنگي تا حالا نديده بوديم آقا ...

BJ Ticket

بعد يک ضدحالي خورديم که دوربين بزرگ نميذاشتند ببريم تو، و دوربين رو مثل بچه آدم تحويل داديم، البته بعدش من خيلي پشيمون شدم، چون ميتونستم جاسازي کنم و ببرم تو!! اون وسط دست يکي دوربين فيلمبرداري بود!! خلاصه بليتهامون چک شدند و بهمون دستبند VIP زدند بدين شکل...

VIP

بعدش بايد از قسمت سيکيوريتي عبور ميکرديم! قبلش يک بطري کمپلکس فعال داشتيم که اون رو کرديم توي پاچمون و بغل عضو شريفمون جاسازي کرديم، جاسازي کردني! خلاصه از گيت مربوطه رد شديم و خانوم سيکيوريتي يک شافتولکي دستش بود که گرفت سمت ما و گفت وسيله الکترونيکي داري؟ گفتم موبايل هست، گفت موردي نداره، بعد نگاهش متمايل شد به سمت عضو شريفمون که ما هم سرفه اي کرديم و سوتي زديم و از اين قسمت رد شديم... بعد رسيديم به آستانه مقدس آقا جان که ابولفضي اشک توي چشمهامون جمع شد و ديگه پريديم داخول محوطه...

BJ Gate

داخول محوطه توي تپه ماهورهاي چمني، آهنگ برايان آدامز پخش ميشد و يک سري بار بود که مشروبات الکلي ميفروختند که ما اصلن به اونها کاري نداشتيم، يک قسمت ديگه بود که محصولات مرتبط با آلبوم از قبيل تي شرت، سنجاق سينه، گردنبند و لوگوي آهنربايي ميفروختند که امير جوگير شد و 4 تا تي شرت برداشت که چند روز بعد فهميد چيکار کرده و تي شرتها رو کرد توي پاچه ما! من از تنها چيزي که خوشم اومد گردنبدنش بود که يکي برداشتم که اين باشد...

 BJ Merchandise

امت واسه خودشون حالي ميکردند، واقعن جاي همه خالي! آخرين حرکت ورود از گيت VIP بود و گيت رو بايد رد ميکرديم و ميرفتيم داخول! محل اجراي کنسرت يک شبه استاديوم بود که خيلي باحال بود، بروبچز رفتن دلستر بخرن و ما رفتيم جلو که وارد بشيم، يک حرکت جالبي که اونجا انجام ميشد، اين بود که نميذاشتند خوردني يا نوشيدني با قوطي و شيشه ببري تو، مثل بچه آدم ليوان بزرگ يکبار مصرف گذاشته بودند و ازت ميخواستن که نوشيدنيت رو بريزي تو ليوان و با خودت ببري تو! من و داش امير هم واستاديم و بچه ها با دلسترهاشون اومدند و آقاي سيکيوريتي بهشون گفت قوطيها رو خالي کنيد توي ليوان، منم اونجا داشتم امت رو نذاره ميکردم، يک دختري اومد و تي شرتهايي که خريده بوديم رو دست ما ديد، عشوه اومد و گفت يکيشو همينطوري بده بمن! داش امير هم گفت نميدم! دختره هم عين بچه مدرسه ايها خودش و لوس کرد و بعد که سيبيلهاي ما رو ديد و اون قسمت پايين قضيه رو، ديگه خودشو لوس نکرد و رفت! من داشتم روي ميز آقاي سکيوريتي رو نگاه ميکردم ديدم يک کلاه بشکل عجيبي اونجاست! کلاه رو برداشتم ديدم زيرش دو تا قوطي دلستر آبيه!! ناقلا مثل اينکه دلسترها رو واسه خودش پيچونده بود! ما هم که اهل استاديوم و اين صحبتها با يک حرکت مثل شمشير زنهاي دو دست، در دو تا قوطي رو باز کرديم و يکيش و داديم به داش امير و يکيش رو هم خودمون هورت کشيديم بر بدن!! آقاي سيکيوريتي از اين حرکت فر خورد! ازونجايي که ما آدم ريلکسي بوديم دو عدد بيلاخ خارجي بهش نشون داديم و بعدش هم عزت تپونش کرديم باهاش حرکت "هاي فايو" يا "گيو مي فايو" رو انجام داديم! اينم سايت پلان مربوطه به محل اجراي کنسرت و بروبچزمون...

JBJ

ما چهارتايي رفتيم داخول و همه جا پر از آدم بود! خلاصه ازون وسط يک کانال زديم و رفتيم جلو و اونجا يکي از دوستهاي محمود به اسم امير با اهل بيتش واستاده بودن! ما هم اونجا مستقر شديم، البته هرچي زور زديم که پيشروي کنيم، ملت نميذاشتن و مقاديري مگسي شديم و به محمود که دير از سر کار اومد و ترافيک و چراغهاي قرمز فحش ناموسي داديم... رکورد کنسرت دوبي با هفده هزار نفر در اون شب شکسته شد! روي صحنه سه تا پروجشکن خر اينچ دو تا در طرفين و يکي در وسط پشت گروه قرار گرفته بود! خلاصه همه جا يک هو خاموش شد و فقط نور دوربينها بود و جيغ و داد ملت و بعد از چند ثانيه هيجاني، آقا جان اومد پشت ميکروفن و بروبچز رفتن پشت اداوات موسيقي و يکهو همه جا روشن شد و شروع کردن به زدن آهنگ Lost Highway ! ديگه همه جا ترکيد و رفتيم فضا ! جان ميخوند و گروه مينواخت و ما عشق ميکرديم و فرياد ميزديم و باهاشون ميخونديم و اين ترانه هايي که باهاشون زندگي کرديم، شب و روز رو باهاشون بهم تبديل کرديم و هفته ها رو ماه کرديم و ماهها رو سال، مثل يک دفتر جلوي چشممون ورق ميخورد و ميرفت جلو! جان هم که انصافن سنگ تموم گذاشت و توي اون هواي گرم، اونقدر بالا پايين پريد و از اينطرف سن رفت اونطرف و برگشت و با طرفدارش آي کانتکت برقرار کرد که ما مرديم! خلاصه اين وسطها من رفتم روي کول محمود و امير اون بالا فرياد ميزدم، بعد امير رفت بالا، بعد محمود رو فرستاديم بالا! خلاصه ترکونديم و حالي کرديم وصف نکردني! يه سري هم با موبايلهامون فيلم گرفتيم و عکس گرفتيم که خيلي جالب در نيومد و حسابي فحش داديم! اينم ليست آهنگها که واقعن بهمون حالي دادن و بيشتر از بيست آهنگ برامون خوندن، البته يک بار خداحافظي کردند و بعد برگشتن و دو تاي ديگه هم خوندند...

JBJ

LOST HIGHWAY
BORN TO BE MY BABY
YOU GIVE LOVE A BAD NAME
SUMMERTIME
SLEEP w/ Rockin' All Over The World & Start Me Up
RUNAWAY
(YOU WANT TO) MAKE A MEMORY
WHOLE LOT OF LEAVIN'
IN THESE ARMS
WE GOT IT GOIN' ON
IT'S MY LIFE
BAD MEDICINE w/ Shout
I'LL BE THERE FOR YOU - RICHIE VOX
BED OF ROSES (Original Version)
WHO SAYS YOU CAN'T GO HOME
HAVE A NICE DAY
KEEP THE FAITH
SAVE A PRAYER

ENCORE:
CAPT. CRASH
WANTED DEAD OR ALIVE

اندر باب توضيحات تکميلي عرض شود که :
کنسرت حدود دو ساعتي طول کشيد!
ما شنيديم که کليه بليتها حدود 25 دقيقه فروخته شده بود و اونقدر استقبال زياد بوده که 1000 تا اضافي کرده بودند! هرچند بازهم جاي سوزن انداختن نبود!
در مورد انتخاب آهنگهايي که ميخواستند اجرا کنند، از قبل مشخص نبود و يک مصاحبه از ريچي خوندم که گفته بود، انتخاب آهنگها تصادفي هست، جان پشت ميکروفن مثل بازيکنهاي ليدر فوتبال امريکايي براي خودش انتخاب ميکنه و گروه ميزنه!
جان سه دفعه رفت لباس عوض کرد و اومد!
ريچي توي اون گرما کلاه سرش گذاشته بود!
ريچي با خودش دوازده تا گيتار آورده بود که بين آهنگها مرتب گيتارش رو عوض ميکرد! اون دابل نک خداش رو هم آورده بود!
گروه معمولن In These Arms رو اجرا نميکنن! وقتي اجرا کردن، من اشک تو چشمهام جمع شد و رفتم ده سال پيش و حسابي له شدم! فقط تونستم همصدا با جان فرياد بزنم!
يکبار که جان رفت نفس چاق کنه، ريچي آهنگ I’ll be there for you خودش رو سولو اجرا کرد که حدود دوازده دقيقه بود و واقعن زندگي کرديم! يک داش آرش عشق ريچي هم داشتيم که بهش زنگ زديم براش لايو پخش کنيم که موبايلش رو جواب نداد
هنوز از فضاي In These Arms و I’ll Be There For You با خاطرات عمر رفته دور نشده بوديم، که جان يک حرکت اساسي ديگه زد و Bed Of Roses اورجينال رو خوند که خيلي اگه حال ميداد توي کنسرتهاش آکوستيکش رو ميزد و ديگه واقعن من داشتم ميمردم که ديدم امير اون وسط اشکش درومده! سرش و گذاشتم روي شونم و دوتايي با هم زمزمه کرديم و به معناي واقعي کلمه عر زديم و مرديم...

JBJ

آهنگ Keep The Faith رو جان کولاک اجرا کرد، اين شافتولکهاشم دستش بود و تکون ميداد و آخرش مثل باستاني کارها انداخت چند متري بالا و گرفتش!
بعد از اينکه يک سري خداحافظي کردند، جان قبل از اينکه Wanted رو بخونه، گفت ميخوام براتون يک آهنگ بخونم که نميدونم شنيديد يا نع و گروه شروع کرد به نواختن! بعد کل جمعيت شروع کردند فرياد زدن و جان ميکروفن رو گرفت به سمت ملت و چندين مصرع اول رو فقط جمعيت فرياد ميکرد، بعد حسابي حال کرد و ميکروفن رو برد بالا و بقيه رو خودش ادامه داد...
دفعه اول که الکي خداحافظي کردند و برگشتند، قبل از اينکه برگردن، ملت اين زيراندازها رو پرت ميکردند هوا و به سمت صحنه، وقتي برگشتند و اجرا ميکردند اين داستان ادامه داشت، جان داشت گيتار ميزد و اجرا ميکرد که يکي ازين بالشتکها رفت سمتش، اونم خيلي ريلکس روي هوا قاپيدش و مثل فريزبي دوباره شوتش کرد سمت جمعيت!
تنها نکته اي که روي اعصاب من بود اين طرفداراي قراضهء آسياي شرقي بودن! همش در حال غر زدن بودن که دست و پاتون ما رو ناراحت ميکنه! به يکيشون گفتم شات آپ! اين کنسرت راکه نع پاپ! بمير اصلن! يا مثلن وقتي يک سري آهنگ بود که ملت با هم ميخوندن، مثلن دست بغل دستيت رو ميخواستي بگيري روي هوا ، دستها رو تکون بديد، خودشون رو لوس ميکردند! سگ پدرها هم مثل مور و ملخ اونجا زياد بودن!
آخرش هم طبق معمول همه اومدند وسط و قبل از خداحافظي دستهاي همديگه رو گرفتند و رفتند و جان نفر آخر با کلمه شب بخير ابوظبي از ملت خداحافظي کرد!
ملت باورشون نميشد کنسرت تموم شده و عربده ميزدند Always ولي خبري نشد و خسته شدند و همينطوري که جمعيت خارج ميشد همه داشتند با هم always رو زمزمه ميکردند...

BJ GoodBye

از کنسرت که اومديم بيرون، انگار از منطقه جنگي برگشته باشيم، همه توي فاز خودمون بوديم! خلاصه رفتيم توي ماشين و امير که مثل بچه گربه خوابيد و وقتي رسيديم دوبي بيدار شد! توي راه همينطوري که داشتيم ميومديم و حرف ميزديم يکهو يک بنز CLS از پشت سر به محمود چراغ داد که برو کنار! حالا فرض کن سرعت مجاز 120 هست و ما داشتيم 160 ميرفتيم! بي ام وه محمودم 328CI از نوع سفارشي بود، خلاصه داش محمود شاکي شد و دنده رو بحالت سوپرترونيک درآورد و شما تصور کن که ماشين توي سرعت 160 يهو از جا کنده بشه و بپره! خلاصه با 220 تا ميرفتيم و يارو بنزه کم آورد و رفت کنار! البته از جلوي يک دوربين هم رد شديم که خوشبختانه فيلمش فکر کنم تموم شده بود، چون ازمون عکس نگرفت...

Labels:


Monday, May 19, 2008

دوبي - اپيزود اول

اينو يادم رفت بگم که شبش ما توي هواپيما شامي زده بوديم، اما مريم خانوم هم در خانه برايمون تدارک شام ديده بود و با دستپخت کولاکش حسابي ما رو له کرد، صبح که شد، من و امير که خيلي نتونسته بوديم بخوابيم و از ذوقمون فقط چرتي زده بوديم، با سفره صبحانه مواجه شديم و ازونجايي بود که صد سال بود کسي به ما صبحونه نداده بود، اشک تو چشهامون جمع شد، قرار شد برنامه ريزي کنيم که بريم خريد کنيم و هر روز يکي از شاپينگ مالها رو زيارت کنيم! به ما پيشنهاد شد که از سيتي سنتر شروع کنيم تا سيستم دستمون بياد! ما هم گفتيم اوکي! اول رفتيم در يک خيابان عريض و طويل که نمايندگي انواع و اقسام ماشينها بغل دست هم بود و ما چه ماشينهاي قشنگي ديدم که نگو و نپرس!! داش محمود ما رو با يک ماشين ديگه که اسمش RAV4 بود و شاسي بلند بود آورده بود و هرجا که جا نبود باهاش ميپريد اون بالاها پارک ميزد!! خودش رفت بانک سراغ کارهاش و ما نيم ساعتي فقط ماشين ديدم از کاديلاک و هامر بگير تا بوگاتي و دوج و رويزرويس و بنتلي و پورش و فراري و لامبورگيني!! اي تف به اين زندگي!!
خلاصه محمود ما رو جلوي سيتي سنتر پياده کرد و خودش رفت سراغ بيزينس، ما هم مثل توريستهاي فرهيخته رفتيم داخول و شروع کرديم به مطالعه تابلوي اعلانات! البته اين توضيح رو بدم که لغات عربي بعضي اوقات در عين بي ادبي خيلي مودب هستند و بعضي اوقات در حين با ادبي بي ادب هستند!!! مثلن خروج المدفوع معادل انگليسيش PrePaid هست که ربطش رو من نميدونم!! يعني واقعن شما فکر ميکني فحشه ، اما مودبه!! يهو فکر ميکني مودب بوده ولي فحشه!! يا مثلن به مستراح ميگن دوره المياه يا الحمام !!! خلاصه که ما نفهميديم چي شد و کي به کيه!! در همين راستا با يک صحنه ديگه مواجه شديم که نفهميديم مضمونش چي بود، ولي ما خيلي دوستش داشتيم، اصلن مثل شعر و غزل روحمون رو قلقلک ميداد ...

کوني علي طبيعتک

که در اصل معناي واقعيش اين پايين بود، البته ما با عربيش ارتباط برقرار کرده بوديم، هرچند انگليسيش به نوعي ايهام و استعاره داشت!! يک گاف بزرگ تبليغاتي هم داشت که تصوير رو بقول اتوکديون ميرور کرده بودند يا بقول فتوشاپيون فليپ کرده بودن و کلمه GAP اونجا ، ازونطرفي شده بود!!! واسه ما که جالب بود...

Enjoy Being Yourself

ازونجايي که آدمهاي فرهيخته اي هستيم، اولين فروشگاهي که رفتيم داخولش کتابفروشي بود!!!! اين کتابهاي خارجي و مجله هاي خارجي اونقده قشنگه ها ، دوس داري همه رو بغل کني ها ! اين فروشنده هاش و راهنماهاش هم همه خارجي بودن ها، ولي ابله بودن ها، زبون انگليسي در حد تعطيلات!! ما براي خودمون مجلات و کتب معماري ورق ميزديم و داش امير دنبال مجلات عکاسي بود، ازونجايي که فروشگاه خيلي گنده بود ، داش امير به خانوم راهنما گفت مجله سايت اند ساند ميخوام، خانومه هم کلي فکر کرد، بعد ما رو معرفي کرد به يه آقاي واردتر، اونم رفت با اعتماد بنفس لاي شلف مربوطه و گفت سايت اند ساند تموم شده، ساند اند موزيک داريم! بجان شما نباشه، دوست داشتيم با مشت بزنيم توي دماغ يارو! انگار رفتي سبزي بخري، يارو ميگه جعفري ندارم، نعناع بذارم!! خلاصه داشتيم فحش ميداديم و از لاي قفسه ها رد ميشديم که يکهو چشمان عمو سيمور در بخش مجلات هنگ کرد!! ميخواي بدوني چي ديديم ها ؟

OK! Middle East-Bon Jovi

تازه داش امير شاهده، ما فقط سر آقا جان رو نصفه نيمه ديدم که صورتش رو تشخيص داديم، رفتيم سمت مجله و کشيديمش بيرون و ورق زديم و هاي هاي گريه کرديم، بعد رفتيم پيش فروشنده و گفتيم هرچي ازين شماره مجله داري بده، که فقط سه تا دونه داشت و هر سه تاش رو خريديم! مقداري قلبمون آرامش پيدا کرد و نگاه معنا داري بهم کرديم يعني از خريدي که کرديم راضي هستيم و بهترين مجله عمرمون رو خريديم!
يک چيزي که شما نميدونيد و شايد هم هيچوقت ندونيد ولي ميگم که بدونيد، اينه که وقتي چنتا جانباز با هم باشن، اصلن لزومي نداره با هم حرف بزنن! کافيه بهمديگه نگاه کنن، يا قسمتي از يک شعر رو بخونن، ديگه تا آخر خط ميرن!! اين داش امير ما ساليانه متوالي است که دنبال يک دختر جانباز ميگرده و آرزو داشت توي کنسرت يک دختر جانباز ايراني پيدا کنه تا حرف ما رو بفهمه و وقتي يک کلام از آقا رو براش ميگي تا عمق معنا و مفهرم رو بفهمه که ما بهش توصيه کرديم: گشتم نبود نگرد نيست!! ولي بقول شاعر گوش نميداد بمن!!
مقادير زيادي قدم زديم و در فروشگاههاي مختلف خريد کرديم و در تيپ و قيافه خارجيان دقت کرديم، دخترکان ايراني از بس که آرايش ميکنند، کاملن تابلو بودن و لزومي نداشت که به مخت فشار بياري، اروپاييها هم که تابلو بودند، اما امان از شرق دور! خداوند ظاهرن موقع خلقت اون سمت اعصاب نداشته و داده شعبه چين اينها رو ساختن، وواقعن آدم قيافه ها رو ميديد نا اميد ميشد، البته بعضيها از پشت خوب بودند، ولي برميگشتند آدم ميخورد توي ذوقش!! دختران عرب هم تا وقتي حرف نزده بودند خوب بودند اما وقتي حرف ميزدند، آدم ميخورد توي ذوقش! البته به دو دوسته با حجاب و بي حجاب تقسيم ميشدند، بيحجاب ها رو کاري نداريم ، با حجابها دقيقن مثل لاما بودن!! آرايش بسيار غليظ در حد زنان بي تربيته فضول، همه موبايل در دست و هندزفري سيمدار به گوش!! اصلن هم تابلو نبود که الکي دارن با گوشي حرف ميزنن!!! در دسته هاي دو تايي يا سه تايي حرکت ميکردند!! اونهايي که ديگه خيلي داف بودند کاکل داشتند!! بهمديگه هم ميرسيدند عين اين دختر بچه هاي راهنمايي جيغ و ويغ ميکردند! بعد يک سري جينگول پسر عرب با دمپايي مستراح و سيبلهاي سه تا در ميون با اينها نخ بازي ميکردند که من و داش امير رفته بوديم تو کوکشون و از خنده مرده بوديم، يکيشونم نميدونم مو از کجا دودر کرده بود و باهاش سيبيل درست کرده بود و چسبونده بود پشت لبش!! پسرهاي بزرگتر عرب هم در گروههاي دو نفري دختر بازي ميکردند!! يا دو تا عرب لاغر دراز با هم راه ميرفتند يا دو تا عرب چاق و لاغر!! خلاصه که سوژه بودند همه جوري!! از لحاظ نگاه کردن به دخترها هم نگو!! اينو بعدن توضيح ميدم...
خسته شديم و رفتيم نهار بزنيم! جاي شما خالي فوت کورتها به اين شکل هستند که انواع و اقسام برندها رو ميتوني انتخاب کني، مثل اينجا نيست که يه بوف بيضوي فقط بهت اعمال بشه!! خلاصه داش امير پيشنهاد داد که مک دونالد و پيتزا هات رو تست کنيم و جاي شما خورديم و کلي فحش داديم که بابا صد رحمت به همون گفتا من آن ترنجم خودمون!! ابولفضي homesick شديم و عهد کرديم که برگشتيم با داش امير بريم ترنج و چيزبرگري بزنيم بر بدن خوشحال!!! اگه يک شعبه اونجا ميزد همه اينا سوسک ميشدند... نکته مسخره هم ترجمان عربي برندها بود مثلن برگر کينگ شده بود برج کنج !!!
در حين صرف غذا با يک مادر و دختر ايراني همصحبت شديم که خيلي شينتال فينتال بودن، دختره اومد براي ما تيريپ بياد و گفت شما کجاها رو تا حالا ديدين؟ داش امير گفت ما هيچ جا رو نديديم، يک ماهي هستيم اينجا و همه جا رو خواهيم ديد!! دختره گفت: (با عشوه شتري بخونيد) وااااي ، ما ديشب رفتيم کاباره تهراااااان عاااالي بود!! عارف سر ميزمون بود و بعدش هم پوياااا هم واستا بود بالا سر من و فقط واسه من ميخوووند و تکووون نميخورد از ميززز ما !! منم گفتم ببخشيد خانوم محترم ما شعور موسيقي فارسي نداريم و اينهايي که گفتي رو اصلن نميشناسيم!! بابا ما اومديم کنسرت راک!! پويا کيه !!؟؟! اونم خودش رو جمع کرد و گفت: واااااييي! ( عشوه شتري يادت نره!!) البته من عارف دوست ندارم، مامي خيلي دوست داره!! کنسرت کي ميريد؟ گفتيم آقا جان!! (برو دوباره تو کار عشوه) وااااييييي ! اون که خيلي جيگرهههه!! ( داش امير لبخندي زد و يک ابر توي کلش باز شد که دختر مورد علاقش رو پيدا کرده ) منننن عاشقق قيافشمممم ( ابرهاي داش امير به پشکل تبديل شد!!) بعد خانومه دست کرد موبايلش رو درآورد و گفت ديشب رفته بوديم سفري و توي ماسه ها خيلي حال داد، بيايد نگاه کنيد!! خلاصه موبايل رو داد دست ما و صداي آهنگ دامبولي تو ماشين بود و صداي آاااه و اووووه دخترخانم سه تا ابر توي کله من و داش امير باز کرد!!! کم مونده بود بگيم اينها رو براي ما بلوتوث کنيد که بيخيال شديم!! خلاصه ديدم تفاوت فرهنگي داريم، بطرز نامحسوسي پيچونديمشون!!
ازونجا رفتيم پاريس گالري که ميشد باريس غالري!!! اونجا کلي اودکلن تست کرديم و از قيافه هامون و تي شرت داش امير فکر کردند ما ايتاليايي هستيم، خلاصه هي بهمون آب پرتغال ببخشيد برتقال ميدادند و اودکلن تست ميکردند و سرويس کردند مارو!! داش امير دوست داشت يک عينک مثل جان داشته باشه، به فروشنده توضيح داديم که يک همچين عينکي ميخوايم و رفت يک عينکي آورد که شبيه عينکهاي هندي قبل از ميلاد مسيح بود که ابروي يارو هم توي فريم معلوم بود!!! خلاصه مجله رو درآورديم و گفتيم بابا گاگول!! اينو ميخوايم!! يارو گفت اوکي!! رفت يک عينک با فريم سفيد و دسته هاي قرمز آورد !!! من و داش امير هم به ايتاليايي سه تا فحش خار و مادر به يارو داديم!! واقعن مغزهاشون تعطيل بود و آي کيو در حد دکمه، قورباغه يا بقول دوستي نخود فرنگي اونم نپخته بود!!!! خلاصه خودمون همه جا رو گشتيم تا يک عينک شبه جان پيدا کرديم!! رو عينک 10 درصد بهمون تخفيف دادن و خريديم و رفتيم نشستيم در يک کافي شاپ استراحت کرديم و از در و ديوار و عينک عکس گرفتيم...
بعد محمود زنگ زد و با مريم اومدن دنبالمون! داش محمود ما قراره که يک آدم معروفي بشه و يک کارگردان خفن کشفش کرده و گفته بياد تست صدا بده و خواننده بشه اونم چيزه ناززز!! داش محمود ما هم تو فاز بيزنس هست و نميخواد معروف بشه!! خلاصه آقاي کارگردان رو دودر کرد و رفتيم در يک پاساژ کوفتي که اسمش يادم نمياد! شايدم وافي بود!! خلاصه اونجا يک فروشگاه بود که خيلي خوراک فيلمهاي تيم برتون بود!! از کمد ميرفتي تو سالن! يا اسکلت و شاخ اسب و دمب الاغ و گردن شتر بود و سمفوني هاي مرگ پخش ميشد!! راهنماهاش هم لباسهاي ومپايري پوشيده بودند و خودشون هم جو گير شده بودند که خيلي خفن هستند!! هرچي هم توي فروشگاه بود بهش تگ خورده بود که فروشي نيست!! خلاصه يکيشون رو که هندي بود خفت کرديم و گذاشتيم سرکار و اسکولش کرديم و دندونامون رو بهش نشون داديم! بعد گفتيم شب ميري خونه کابوس نميبيني؟!؟! محمودم گفت روز اول کارت اينجا شلوارت رو خراب نکردي؟؟! خلاصه کلي اسکولشون کرديم و اومديم بيرون!! طبقه بالا يک تونل وحشت داشت که محمود قبلن رفته بود و ميگفت خيلي خفنه شلوارتون رو خراب ميکنيد! با اره برقي ميوفتن دنبالتون و اينها!! منم گفتم بابا من حال ندارم فرار کنم! همون اولش تسليم ميشم، قبلش فقط بريم بيمه بدنه کنيم!! اينها هم ما رو سوژه کردن که ترسيدي و اين صحبتها!! داش امير هم فيلمبرداري ميکرد و ميخنديديم!! خلاصه رفتيم بالا و محمود رفت بليت بگيره که يکي پريد بيرون و محمود ترسيد! بعد يارو گفت تعطيل شده و نيم ساعت پيش بستيم...
جاي شما خالي شام رفتيم برگر کينگ يا همون برج کنج و چيزبرگر با سالاد مخصوصش رو زديم که سالادش و سس مخصوصش واقعن توووووپ بود!!! البته پيشنهاد اين ترکيب جادويي از مريم خانوم بود که يک بار ديگه سليقش رو مورد تحسين قرار داديم! البته قبل از خوردن شام اتفاق عجيبي افتاد...

Gooooshhhh Bah Bah

حتمن براتون اين سووال پيش اومده که اين آقا کيه و چرا مثل کبک سرش رو کرده زير ميز؟؟ خب اين آقا داش امير بود و بلايي که سرش اومده گاز گرفته شدن گوشش توسط محموده! محمود از بچگي که متولد شده جنون گوش داشته و وقتي گوش ميبينه از خودش بيخود ميشه!! گوشهاي رفيقهاش رو انقدر کشيده که مال همه زخم هست يا دراز شده و گوشهاي چاق رو هم مثل دراکولا يک هو ميپره و گاز ميگيره!!! خوشبختانه متواضع ترين گوش خاورميانه مال عمو سيمور هست و محمود هيژژ وقت نه اونها رو کشيده و نه گاز گرفته!! خدايا توبع!! البته به امير قول داده بودم که عکس گوته باخش رو اينجا نذارم، البته چون خودش خيلي خنديد فهميدم که بدش نمياد!! ما خودمون در يک فيلمي ديديم که دخترها به گوته باخ پسره نگاه ميکردند و ميگفت به به !! وات ا سوييت اس!!! شايد که امير آقا هم بختش وا بشه!! قربون خدا برم!!
شام که زديم رفتيم خونه و يک کمي شربت آلبالو خورديم و شروع کرديم به فيلم ديدن! فيلم ترژر آيلند 2 بود که نيکلاس کيج که من ازش متنفرم بازي کرده بود!! فيلم يک شر و وري تو مايه هاي تن تن در جزيره سياه بود و سکانس به سکانس ما فحش ميدادم و حرص ميخورديم!! ازين فيلمها که واسه آمريکا تاريخ ميسازن و گوز رو به شقيقه ربط ميدن!! خلاصه کم مونده بود هرمهاي مصر رو هم از وسط امريکا بکشند بيرون!! خلاصه اگه خواستين به نيکلاس کيج و فيلمهاي اين سبکي فحش خار و مادر بدين حتمن اين فيلم رو با آب آلبالو حداکثر سال 2000 بخوريد و حالشو ببريد...


Sunday, May 18, 2008

جان ما داريم ميايييييم

باورتون نميشه که من از وقتي بليت و ويزا صادر شده بود، نخوابيده بودم و سه روز بود که مثل اسب بيدار بودم!!! باورش سخت بود، ولي يکهو ما رفتني شديم، يکشنبه از صبحش با امير در حال بدو بدو بوديم، از گرفتن بليت بگير تا يک سري دوست اونطرف آبي داشتيم که شب قبلش باهاشون چت کرده بودم و قرار بود يک چيزهايي براشون ببرم، يک سري هم خريد بايد براي ميزبان انجام ميداديم، دوربين و حافظه و اين داستانها هم جاي خودش! گيتار محمود رو هم بايد از خونشون ميگرفتيم، خلاصه اونقدر رانندگي کردم و اينطرف و اونطرف رفتم که نفهميدم ساعت چند شد! پرواز ساعت 8 بود و قرار بود تاکسي فرودگاه ساعت 4 بياد دنبالمون! ساعت 3 بود و من هنوز بيرون بودم و چمدون هم نبسته بودم!! خلاصه فشنگي رفتم خونه و در حال بستن چمدون، کپي کردن فايل، دوش گرفتن، پرينت کردن و اينها بودم که برق رفت و تر زد توي کاسه و کوزه ما!! يک سري پوستر و نوشته آماده کرده بودم که ميخواستم پرينت کنم و پلاکارد درست کنم که توي کنسرت باهاش حال کنيم که کنف شديم نافرم!! خلاصه تا ما به اعصاب مسلط بشيم ديدم تاکسي رسيده و سوار شديم و رفتيم دنبال امير و ازونجا به سمت فرودگاه ...
توي مسير تلفن امير هي زنگ ميزد و هي حرف ميزد !! هي زنگ ميزد ، هي حرف ميزد!! منم که طبق معمول داشتم خاطره ميگفتم هي بايد قطع ميکردم و راننده تاکسي شاکي شده بود !! خلاصه به امير گفتم آقا حرف زدنت تموم شد؟ گفت آره اين آخريش بود، من با همه با واسطه خداحافظي کردم!! راننده گفت خوب خدا رو شکر ! منم گفتم خب حالا تو بمير ! نوبته منه !! ما هم گوشي رو برداشتيم و با تک تک رفقا خداحافظي کرديم و از انواع و اقسام نصايح و پيشنهادهاي باشرمانه و بي شرمانه برخوردار شديم...
ازونجايي که خيلي بچه تيزي بوديم، ظهرش خروجي رو پرداخت کرده بوديم که توي فرودگاه اسکول نشيم، رفتيم به گيت مربوطه و من طبق معمول کارم سريع انجام شد ولي يارو گير سه پيچ داد به امير!! قيافه امير ديدني بود!! منم اينطرف گيت داشتم براش ميومدم: چه خواهد شد؟ آيا امير ماندني خواهد شد؟ آيا امير در آرزوي کنسرت خواهد مرد؟ آيا من رفتم و او ماند؟ چه خواهد شد؟؟ آيا امير به وصال آقا جان نخواهد رسيد؟ آيا داغ کنسرت به دل امير خواهد ماند؟ آيا آث ميلان که به يوفا رفت امير هم به ايران برگشت؟ خلاصه اونقدر شر و ور گفتم که افسر مربوطه به منم چپ چپ نگاه کرد و بعد ديد ما قيافمون علمي فرهنگي هست، خروجي امير رو مهر زد !!!
خلاصه وارد فرودگاه که شديم به امير پيشنهاد دادم سريع بريم بارهامون رو تحويل بديم و با خيال راحت بشينيم، خلاصه رفتيم بارها رو تحويل داديم، اين عمو امير ما چون عکاسه کلي دوربين و اين تشکيلات با خودش آورده بود با يک سه پايه کذايي!!! البته يک چمدون زرشکي هم داشت که کلي بعدن سوژه شد!! خلاصه بارها رو داديم رفت و امير گفت اين سه پايه خيلي حساسه و من اينو با خودم ميارم توي هواپيما!! ما هم گفتيم اوکي و منم گيتار رو قرار شد ببرم داخول هواپيما !! جاي شما خالي نشستيم در کافي شاپ و مشغول نگاه کردن فوتبال شديم! تيم محبوب ما در ايتاليا يعني اينترميلان داشت مثل پرسپوليس محبوبمون و کمي قبلتر منچستر محبوبمون براي قهرماني ميجنگيد و اگه نميبرد ازونطرف رم قهرمان ميشد! اين امير معروف به امير ايتاليا هم ازون آث ميلانيهاي تير بود و داشت با ما کل کل ميکرد! البته تيم زاقارتش داشت خودش رو ميکشت که نره يوفا و ببره بتونه بره ليگ قهرمانان!! البته بازي اونها به نتيجه دو تا تيم ديگه بستگي داشت، خلاصه نشستيم اونجا و کل رو شروع کرديم، گفتم با من کل کل نکن ، تيمت گل ميخوره ضايع ميشي ، گفت عمرن!! ما اودينزه رو سوسکشون ميکنيم ! گفتم الان حالت رو ميگيرم! زنگ زدم به علي سلي عزيز و گفتم نتيجه ها رو بخون!! گفت اودينزه يکي با آث ميلان زده!! قيافه امير ديدني بود!! خلاصه ما ميخنديدم و اونم فحش ميداد!! گفتم انسان باش، الان اينجا اينترميلان رو تشويق کن، ما قهرمان بشيم، منم ميگم تيمت گل بزنه!! گفت نع! شما قهرمان بشين تعداد قهرمانيتون ميرسه به ما !! گفتم بابا بيا تو اينطرف! رم ضايع است! خلاصه گفت باشه ! گفتم الان ميگم تيمت دو تا بزنه !! يهو تلفن امير زنگ زد و يکي بهش خبر داد آث ميلان دو تا زده !! امير پريد هوا !! هوراااااااا !! بعد شروع کرد ضايع کردن ما !! الهي ببازيد!! گفتم بشين سر جات !! مانچيني زلاتان رو آورد تو و امير داشت مسخره ميکرد که اين مصدومه!! منم داشتم مکزيکي ميومدم! توپ وسط زمين بود و گفتم امير شرط ميبندم اين ميره توي گل!! باورتون نميشه يک پاس دادن از وسط زمين به زلاتان و اونم با يک شوت از پشت 18 گلي زد هيولا!!! خلاصه کل کل من و امير شروع شد و اون هي ميگفت الان تيمتون ميخوره ! گفتم يک کاري نکن تيمت رو بفرستم يوفا !! خلاصه زلاتان يک گل مرگ ديگه هم زد و ازونطرف فيورنتيا هم گل زد و رفت ليگ قهرمانان و آث ميلان با اينکه 4 تا گل زد، سوسک شد و رفت يوفا!! منم امير رو سرويس کردم...
موقع پرواز بود!! اومديم بريم سوار هواپيما بشيم، بايد از آخرين گيت عبور ميکرديم، خلاصه يک بار ديگه هرچي داشتيم، از موبايل و کيف پول بگير ، تا ساعت و گردنبند و کمربند و ... رو باز کرديم و با تنبان آويزون از لاي درگاه رد شديم و رفتيم اونطرف!! افسر مربوطه گير داد به سه پايه امير که آقا جان اينو نميتوني ببري توي هواپيما!! ممکنه به خلبان صدمه بزني!! خلاصه از ما اصرار و ازونطرف انکار !! گفت ببريد تحويل بار بديد!! خلاصه امير دوباره رفت و طرف گفت اينو نميشه توي بار بدي!! اصلن گيت رو بستم!! خلاصه دوباره برگشت و افسره گفت آقا جان نميشه ببري توي هواپيما !! يا بذارش همينجا يا اصلن نرو !! خلاصه اينجور مواقع آدم دوست داره سه چهار تا مشت و لگد نثار افسر مربوطهء زبون نفهم کنه!! خلاصه امير که قبلن باباش ايران ايري بوده، مخ طرف رو کار گرفت و قرار شد يک برچسب جدا بزنن و آخرين نفر ما دو تا سوار هواپيما بشيم و اون رو بده قسمت بار يا بده خلبان!! خلاصه همه سوار شدن و ما مثل اسکولها بيل به تنبون اونجا نشسته بوديم مثل دو تا هويج و من به امير ميگفتم تو چرا انقدر نحسي رفيق؟ همه رفتن و ما دو تا نفر آخر سوار شديم، خلبان و سر مهماندار جلوي در با همه سلام و عليک ميکردن و قيافه ما رو که ديدن گفتن چي شده؟ گفتيم هيچي بابا! گفتن با اين پايه ممکنه شما رو بکشيم يا هواپيما رو بدزديم يا منفجرتون کنيم!! خلاصه اونها هم کلي خنديدن و گفتن بابا اين حرفها کدومه! برچسب رو پاره کردن و گفتن بريد حال کنيد...
نشستيم توي طياره و يک خانواده نروژي هم بغل دست ما نشسته بودن که از پدر و مادر، يک پسر و سه دختر تشکيل شده بودند!! خلاصه پسره که سيمون بود و 12 ساله يک قوطي کبريت دستش گرفته بود و فکر ميکرد ديويد کاپرفيلده!! ما هم که بيکار با داش امير دماغ و گوش و ابرو رو تکون داديم و اسکولش کرديم و حاليش کرديم سوسکه !!! ديويد کاپرفيلد جيب بغلمونه!! همينطوري که هواپيما به خطوط بين المللي رسيد، يهو ديدم که حول حالنا شد و همه کمربندها رو باز کردند و هرچي محجبه بود، مهوش و پريوش شد!! دختر نروژي هم ميخواستن برن ميني ژوپ بپوشن که ديگه بهشون اجازه بي ناموسي تا اون حد رو نداند ، خلاصه اين امير و سايمون اونقدر وراجي کردند که نفهميديم چطوري رسيديم...

و بالاخره دوبي

فرودگاه دوبي اونقدر گنده بود که هنگ کرديم!! از گيت که رفتيم تو يک سري عکس درب پرينت کرده بودند و از ديوار آويزون کرده بودند، خوب که نگاه کرديم ديديم بعله! دربها کاملن ايراني هست و با امير حسابي فحش داديم!! تمام مسير فرودگاه ريل داشت و با امير پريديم روي اين ريلها که مثل تردميل بود و عين دو تا دهاتي که به شهر اومدن شروع کرديم به مسخره بازي تيريپ فيلمهاي صمد آقا!!! اونجا هرکي ميرفت يک طرف و اصلن کسي تابلوها رو نميخوند!! يک خانومي جلوي ما بود که امير رفت ازش فارسي سوال کرد و اون عربي جواب داد!! چند دقيقه بعد همون خانوم با دوستهاش مثل بلبل فارسي حرف ميزد!! بعد خواست ما رو راهنمايي کنه که تر زد و ما خودمون راه رو پيدا کرديم! يک صف بود که مليت هاي مختلف توش صف واي ميستادن! از هندي و پاکستاني تا آفريقايي بگير اونجا اسم داشتن بجز ايراني ها !! ما هم رفتيم تو صف The Other و ياد سريال Lost خودمون افتاديم و هاي هاي گريه کرديم ... صف بغلي رو که نگاه کرديم به امير پيشنهاد دادم زن آفريقايي اون شکلي بگيريم تا نژادمون اصلاح بشه و بچه هامون چيززززه نازززي بشن !!! يک سري هم اون وسط عين ناصرخسرو بساط پهن کرده بودند و کفشها رو درآورده بودن و کپيده بودن!! خلاصه رفتيم يک قسمت ديگه و گفتند اصلن ويزاي شما احتياج به اينکارها نداره و صاف بريد بالا! ما هم رفتيم بالا و از ورودي مربوط رفتيم تو!! اينجا ديگه همه لباسها عربي بود و بهمون ميگفتن پليز !! ما هم ميگفتيم شکرا و اهلن و سهلن!! خلاصه باز ما مثل آدم رد شديم و يارو به امير گير داد کجا ميري؟؟ خلاصه اينم به خير گذشت و رفتيم چمدونها رو برداشتيم! البته قبلش سه بار ديگه لخت شديم و ازين گيتها رد شديم و هرچي فحش خار و مادر بود به بن لادن و جد و آبادش فرستايم...
رفتيم قسمت بارها و من گيتار به کول و امير سه پايه در دست رفتيم به سمت فري شاپ!! در فري شاپ انسانها به دو دسته تقسيم ميشوند، ايراني و غير ايراني!! خلاصه ما خيلي مودب شيطان رو لعنت کرديم و بطريهاي شنگولاب و برندهاي مختلف رو از نزديک نگاه ميکرديم و غور و تفحص ميکرديم!!! هرکي يه دونه شيشه بر ميداشت و ميرفت! ازونجايي که رفق به ما گفته بودند بترکونيد ما هم رفتيم 24 عدد دلستر ليمويي و 24 تا ايستک برداشتيم! 4 عدد آب آلبالو برداشتيم! يک بطري آب سه تقطيره با طعم ليمو و يک بطري آب هويج گاز دار و يک بطري هم آب شش ميوه انتخاب کرديم!! يک آقايي هم اونجا بود که ميتونستي ازش سوال کني! البته مقاديري کف کرد و سوال کرد شما دو نفر ريقماستي اين همه آب ميوه رو براي چند ماه مصرف ميکنيد و ما بهش گيتار رو نشون داديم و گفتيم ما راکر هستيم و اومديم اينجا براي کنسرت آقا جان و اين آب ميوه ها براي سه روز هست و احتمالن کم هم مياد!! بعد آقاهه از ما سوال کرد که چي مينوازيد؟ بنده هم گفتم من الکتريک ميزنم و ميخونم! امير هم آکوستيک ميزنه و ميرقصه!! يارو هم خفن رفت سرکار ! سوال کرد که شما قديمي تر هستين يا گروه آقا جان؟ ما هم گفتيم تقريبن هم دوره هستيم، اما ما متواضع هستيم و تبليغ نميکنيم و آقاهه از ما قول گرفت که کنسرتمون دعوتش کنيم... ما هم بهش گفتيم ما در ايران يک آب ميوه اي بنام داگ ليبل داريم که بعضي اوقات بهش ميگن دابل داگ ليبل و 99% باقالي داره که يارو سوسک شد و ما کلي خنديديم....
عمليات خريد تموم شد و از در اومديم بيرون! موبايل رو روشن کرديم و شبکه DU اعلام کرد که ما آمادگي کامل داريم پاچه شما رو پر کنيم!! خلاصه از در که اومديم بيرون کلي آدم به استقبال ما اومده بودن که ما اصلن راضي به زحمت نبوديم، البته يک سري پلاکارد هم آورده بودن که فونتش به ويندوز ما نميخورد! خلاصه محمود و خانومش مريم رو پيدا کرديم و مشغول مصافحه و ماچ و اين کارها شديم و رفتيم سمت پارکينگ! در پارکينگ کلي ماشينهاي خوشگل بودن که ما دوست نداشتيم با همشون عکس بگيريم، بلکه دوست داشتيم همشون مال ما باشن!! خلاصه رفتيم تا رسيديم به يک بي ام دابليو 328CI که مال داش محمود بود و ما ياد پليس بزرگراه آلمان افتاديم! البته ماشين دو تا در داشت و ما چون ماشين دودر نديده بوديم امير گفت از صندوق عقب بريم تو و من زدم پس گردنش و گفتم ازون پنجره روي سقف بايد بريم داخولش!! خلاصه داش محمود يک دکمه زد و صندليها پريدند جلو و ما فهمستيم که هر سه تامون اشتباه کرديم...
خلاصه تا برسيم خونه از زمين و زمان حرف زديم و من و امير تيريپ دهاتيهاي به شهر اومده اونقدر مسخره بازي درآورديم که همه از خنده غش کرديم، خونه محمود و مريم در دوبي مارينا بود و با سليقه خوبشون ديزاين کرده بودن، ما هم اسباب و اثاثيه رو ريختيم و ولو شديم!! اما تو بگو خواب؟ دريغ از خواب!! من و امير سه چهار شبي بود که نکپيده بوديم! از پنجره بيرون رو نگاه ميکرديم و اون موقع شب داشتن روبروي ما برج ميساختن! کارگرها مثل مورچه مشغول کار بودند و محمود گفت هر يک روز و نيم يک طبقه مياد بالا ! ما که باورمون نميشد و کلي خنديديم...