دوبي - اپيزود چهارم
طبق برنامه امروز آخرين روز اقامت ما در دوبي بود، اما ازونطرف چون تا اينجا همش وسط هفته بود و محمود همش سرکار بود، اصرار کرد که بيشتر بمونيم، دوستم حامد هم که اونجاست اونم ميگفت بيشتر بمونيد که بتونيم هماهنگ بشيم! امير همش ميگفت کار دارم و بايد برگرديم، منم صرفنظر از قضيه مزاحمت براي مريم و محمود بدم نميومد بيشتر بمونم، چون اصلن نفهميديم چطوري اون چند روز گذشت، خلاصه اين امير هي عشوه اومد و ناز کرد و بعد که متوجه شد من احتمالن ميمونم، بلافاصله تصميم گرفت بمونه، صبح که بيدار شديم، قرار شد بريم دفتر ايران اير و بليتهامون رو بندازيم عقب! محمودم يک مهمون براي شرکتشون از ايران اومده بود که يک مستر ترکي بود، قرار شد اول بريم اون رو برداريم و بعد بريم دفتر ايران اير، رفتيم سراغش! محمود که خيلي از دست يارو عصبي بود، روز قبل يارو نشسته بوده توي ماشينش و اومده بود کمربند ببنده، بجاي کمربند، برداشته بود کل زه درو کامل از جا کنده بود! قيافه محمودم وقتي به چيزهاي که دوست داره خسارت وارد ميشه ديدني ميشه!!
چند سال پيش که باهم کار ميکرديم، يک لپتاپ داشت که خيلي عاشقش بود و هر روز مثل راننده تاکسيها دستمال بهش ميکشيد، ما عادت داشتيم توي محل کار تياتر کار کنيم، بعضي اوقات با هم فايت ميکرديم، مثلن خطکش برميداشتيم و با جمله معروف: "خيلي خب ترسو! بنام ملکه انگلستان شمشيرت رو بکش!" يا "بسيار خب ابله! بنام پادشاه اسپانيا شمشيرت رو بکش" با هم فايت ميکرديم! بعضي اوقات هم قضاياي انتفاضه رو پياده ميکرديم و توي اتاق بمب ميذاشتيم که اون يکي بايد خنثي ميکردش يا اينکه اعدام انقلابي رو پياده ميکرديم که واقعن هرکي اون صحنه ها يا عکسهاش رو ميديد، شلوارش رو خراب ميکرد!! خلاصه يک روز در حين جنگ هسته اي با قند، يک فروند قند به سمت محمود پرتاب کردم که خورد به پشت لپتاپش و کمي درش فرورفتگي پيدا شد که محمود عربده ميزد و خودش رو چنگ ميزد! خلاصه حالا شما تصور کن يکي زه درب BMW 328CI رو از جا بکنه!!!
بله ميگفتم، يارو اومد سوار شد و من و امير عقب نشسته بوديم، منم از ترس اينکه يارو پنجره رو نکنه، تا نشست، کمربند رو شل کردم و دادم دستش!! اشک تو چشمهاي محمود جمع شد که چرا دفعه قبل من اونجا نبودم... خلاصه با آقاي مهمان مصافحه کرديم و يارو مقاديري از دور دنيا برامون خالي بست و ما رسيديم جلوي دفتر ايران اير! من و امير رفتيم بليتها رو عقب بندازيم و محمود اون بابا رو برد که هتلش رو اوکي کنه! يارو با اينکه پيري بود، ولي معلوم بود که اومده بترکونه چون هتل مسکو رو انتخاب کرده بود، خلاصه من و امير رفتيم داخول ايران اير و مثل بانکها دکمه زديم و شماره گرفتيم! عين بانکها که مثلن شماره ميگيري روش ميزنه 50 نفر توي صف هستند، زد 20 نفر توي صف هستند اما کلن سه نفر اونجا نشسته بودند!!! خلاصه نشستيم و تا نوبتمون بشه روزنامه ايراني ورق زديم، در مورد کنسرت آقا جان نوشته بود که رکورد زده و اين داستانها، بعدش هم اومده بود يک توضيحاتي در مورد گروه آقا بده که ترکمون زده بود! بعنوان مثال در سوژه ترين قسمت آلبوم Keep The Faith رو ترجمه کرده بود "حفظ جان" که با داش امير حسابي به مترجم و نويسندهء ابله مقاله فحش بستيم...
از پشت کانتر هي شماره ميخوند و هي هيشکي نبود، خلاصه شماره ما رو خوند و رفتيم پشت کانتر! يک خانومي که قيافش جنوبي و لهجش هندي بود، نشسته بود اونجا و پرسيديم فارسي بلدي؟ گفت آره خيالمون راحت شد! چون واقعن اونجا انقدر همه نفهم و ابله بودند که حرص آدم در مياد! خدا شاهده ايراد از انگليسي ما نبود، اونها آي کيوشون در حد قورباغه بود! مثلن ميخواستي بگي توي غذات گوجه ندازه يا اينکه به چيزبرگت قارچ اضافه کنه، يارو هنگ ميکرد، چه برسه به اينکه بخوايم به طرف بفهمونيم بليت رو بندازه عقب!! خلاصه ذوق مرگ شديم، خانومه گفت کي بندازم؟ امير گفت شنبه صبح دانشگاه داره، پس گفتيم جمعه که گفت شب ندارم و صبحش دارم که کله صبحه! گفتيم اوکي کن! خلاصه اوکي کرد و محمود هم رسيد و قرار شد بريم ما رو با اون آقاي پيري جلوي يک مال پياده کنه که خريد کنيم! امير هي فحش ميداد الان اين پيري ميچسبه به ما و ما نميتونيم عشق و حال کنيم و بايد اسکول اين کچل بشيم! منم گفتم بابا اين قيافش معلومه که اهل عشق و صفاست، انقدر غرغر نکن! خلاصه يارو چندجاي مختلف رو پيشنهاد کرد و محمود توصيه کرد که مال امارات از همه جا نزديکتر و بهتره، حالا فرض کن ساعت 10 صبحه هست، محمود از يارو پرسيد چقدر خريد داري و کي بيام دنبالتون؟ اونم گفت دوستان شما چقدر کار دارند؟ حالا امير هم بکگراند قضيه در حال غرغر کردنه!! خلاصه شما بگو، شما بگين! محمود گفت 2 خوبه؟ يارو گفت والا من خيلي کار ندارم، حالا که دوستان شما هم هستن، ميخواي همون 4 بيا دنبال ما!!! خلاصه محمود ما رو پياده کرد و هنوز از در نرفته بوديم تو که يارو پيري چشمش به يک فروند گوته باخ روس افتاد و در حالي که چشمش داشت مسير طرف رو دنبال ميکرد، به ما گفت خب، من مزاحم خريد شما نميشم و شما رو 4 اينجا ميبينم!! خلاصه ما رو دودر کرد و رفت و امير همينطوري هاج و واج مونده بود و به آدم شناسي ما ايمان آورد! خلاصه ما رفتيم و مقاديري چرخ زديم که موبايل داش امير زنگ خورد و قرار شد بره عشق دوران جوونيش رو بعد از 5 سال ببينه! منم کلي بهش فحش دادم و نصيحتش کردم که نرو اي خر!! يک تصور و تصويري ازون عشق توي مغزت داري که بري ببيني خراب ميشه و نرو! خلاصه اونم به گوشش نرفت و ما رو پيچوند در غربت و رفت، پيچوندني و رفتني!!
ما هم گفتيم به جهنم! رفتيم اندر باريس غاليري و جهت خريد عطرجات براي اهل بيت، با دخترکان عطرفروش مشغول مباحثه و تبادل اطلاعات شديم، اونها هم هي براي ما اشربه مياوردن و هي برامون عطر تست ميکردن، بطوري که مخمون هنگ کرد، خلاصه بهشون پيشنهاد دادم که من با اين بوها گيج شدم، ميرم يک ساعتي و يک دوري ميزنم و بعد از اينکه بوها فيکس شد، دوباره برميگردم و انتخاب خواهم کرد! خلاصه اومديم بيرون و مسجي به داش امير زديم و مقاديري بهش اخطار داديم که مراقب باش شيطون گولت نزنه و خبر مرگت زودتر برگرد! اونهم ظاهرن اوضاع و احوالش خوب بود و گفت فعلن کار دارم، خبر ميدم! خلاصه ما هم گفتيم اي دل، چه کنيم؟ در حال شش و بش بوديم که جلوي مگااستوري سر درآورديم که اسمش و رنگش هردو بي ناموس بود، اسم اين مگااستور "و ي ر ج ي ن" بود و متراژ فروشگاه حداقل هزار مترمربع بود!!! و درون انواع و اقسام کتب، فيلم، آهنگ ديده ميشد! همه فيلمها بسيار مودب در قفسه هاي مرتبط طبقه بندي شده بودند، از کلاسيک بگير تا فيلم روز! يک قسمت بسيار بزرگ فقط سريالها رو چيده بودند که پک فرندز رو که ديدم جاي دوستان عشق فرندز رو خالي کردم!! سريعن خودمون رو به بخش "ال" رسونديم که ضايع شديم چون لاست رو فقط تا فصل سوم داشتن که بدرد عمه جونشون ميخورد، در هر قسمت هم فيلمهاي پرفروش، يا فيلمهايي که توصيه شده بود چيده شده بودند! همين اتفاق در قسمت موزيکها هم تکرار شد! ما که اينجا هروقت خواستيم فيلم بخريم، از توي کيسه، چمدون، ساک و جعبه مقوايي و ديگه خيلي در حالت پيشرفته توي قفسه فيلم خريده بوديم، واقعن اونجا دوست داشتيم همه فيلمها و قفسه ها رو بغل کنيم و هاي هاي گريه کنيم! واقعن آدم لذت ميبرد وسط اون همه اورجيناليتي قدم ميزد!! کمي اونطرفتر هم يک قسمت بود که مرتبط با هرفيملي خنزر پنزرجات ميفروختند، مثل عروسکهاي دزدان درياي کارائيب و اينجور چيزها، در بخش فيلمهاي کلاسيک چهره نوراني استاد دنيرو روي فيلم روزي روزگاري در امريکا، ما رو له کرد و بعدش هم که پدرخوانده ها رو ديديم اونم اورجينال واقعن نابود شديم! خلاصه يک فقره سه گانه پدرخوانده رو براي يکي از دوستان عشق پدرخوانده که هميشه دوست داشت اورجينالش رو داشته باشه پيدا کرديم و بعد خودمون رو به بخش فيلمهاي روز رسونديم که اکثرش رو خودمون در وطن داشتيم و خيليهايش رو هم ديده بوديم و حتي ميتونستيم نظر کارشناسي بهشون بديم!! خلاصه سريعن خودمون رو به بخش موزيک رسونديم تا ببينيم از آقا جان چي دارن که ما نداريم؟ همينطوري که در بخش "بي" چشم ميچرخونديم يکهو ميخکوب شديم...
با اثري مواجه شديم از آقا که خيلي دنبالش بوديم و خدا شاهده با اينترنت دايال آپ، يکسال طول کشيده بود تا چنصد مگابايتش رو بتونيم دانلود کنيم!! باورم نميشد که اونجا داشت به ما نگاه ميکرد، عين کارتون ژوراسيک مورچه خوار و پلنگ صورتي اينطرف و اونطرف رو نگاه ميکردم که يکهو کسي نياد برش داره که ديدم اصلن کسي دور و برم نيست! به سمت قفسه رفتم، پونصد يک دفعه خدا رو شکر کردم و نزديک بود جوگير بشم صليب هم بکشم!! در نهايت با عبارت "آي کن نات فاکينگ بيليو ايت" بهترين DVD عمرم رو برداشتم!! سه چهار دفعه زيرش و بغلش رو هم نگاه کردم که اگه ده تا ديگه هم هست برشون دارم، اما دريغ که همين يک دونه بود!!! اونقدر خوشحال بودم که اصلن به قيمتش نگاه نکردم، فيلمهاي روز حدود 80 درهم بودند و فيلمهايي که خيلي پرفروش نبودند حدود 40 درهم، اما فيلمهاي کلاسيک و فيلمهاي معروف گرونتر بودند، از ترسم گفتم برم اول از همه اين رو حساب کنم که خيالم راحت بشه ماله منه، رفتم پشت صندوق و نگاه کردم ديدم که روي بارکد قيمت 80 درهم خورده، با خودم گفتم اگه 800 درهم و يا 8000 درهم، هم بود من اينو ميخريدم و داشتم براي خودم فکر ميکردم که اگه هشتاد هزار، هشتصد هزار يا هشت ميليون درهم بود هم ميخريدم يا نع که آقاي فروشنده گفت 20 درهم بده !! خلاصه ما خوب نگاه کرديم و ديديم يک برچسب زدن روي DVD آقا که خيلي وقت بوده فروش نرفته و بهش تخفيف خورده!! خلاصه اشک توي چشمهامون جمع شد و پولش رو حساب کرديم و سري به نشانه رضايت هزار درصد از خريدي که داشتيم تکون داديم...
يک مسج به داش امير داديم و گفت هنوز مشغول وراجيه و ما خدا رو شکر کرديم که خدا با يافتن اين DVD ، پاداش ما رو داد و جانباز ديگه اي اونجا نبود که اون فيلم رو دودره کنه!! خلاصه يک دوستي داريم به اسم حامد که پايان نامش رو قبل عيد دفاع کرده بود و مثل همه دوستاني که من بهشون کمک کرده بودم، قرار بود به منم در پايان نامه کمک کنه، که اونهم مثل همه دوستاني که بهشون کمک کرده بودم، بلافاصله مملکت رو دودره کرده بود و ما رو پيچونده بود! البته داش حامد وثيقه براي سربازي گذاشته بود که قرار بود برگرده اما وقتي رفته بود، ديگه علاوه بر عمو سيمور، حتي سربازي رو هم پيچونده بود و اونجا موندني شده بود!! خلاصه با حامد صحبت کردم و بهش گفتم که من دو روز بيشتر موندني شدم و قرار شد بياد دنبالم و باهم ديگه چرخي بزنيم... از امير هم خبري نبود و موريانه هاي شکم عمو سيمور در غربت قارقار ميکردند، خلاصه رفتيم نشستيم و تنهايي غذايي بر بدن اعمال کرديم و بعدش از جيب مبارکمون اين کاغذهايي که روش عطرها رو برامون تست کرده بودند، درآورديم و شروع کرديم به بوييدن و اصلن مست و نابود شديم، خلاصه که برگشتيم بخش عطرجات و چندين فقره عطريات بسيار خوشبو که ماشاا... همه آخرين ورژن بودند رو براي اهل بيت خريداري کرديم!
همين وسطها بود که محمود زنگ زد بياد دنبالمون که گفتم ما در اينجا کار داريم، خلاصه مقادير ديگري چرخ زديم و داش امير گفت ميخواد برگرده، خلاصه اومدش و رفتيم اون پيست اسکي معروف رو نگاه کرديم و کم کم سروکله داش حامد هم پيدا شد، رفتيم نشستيم در استارباکس و سفارش داديم! امير يکي رو ديد و گفت الان ميام و رفت که رفت!! خلاصه ما مقاديري خاطره شخم زديم و ياد گذشته ها کرديم، حامد از سرگذشتش تعريف کرد و از زندگي در اونجا گفت و بنظر ميومد راضي بود، خلاصه امير هم بعد از نيم ساعت برگشت و گفت مخ يک مانکن رو پياده کرده، اما مثل بقيه مخهايي که کار گرفته يارو نع در دوبي هست و نع ايران و داره ميره يک قبرستون ديگه!! نشستيم و مقاديري از خودمون فتوگراف کرديم که به طرفداران داش حامد در اينطرف مرز برسونيم! بعدش رفتيم سوار ماشين داش حامد شديم و اولين آهنگي که توي ماشينش پخش شد يک همچين کلامي داشت که "نميخوام برم سربازي!!" که ما از خنده روده بر شديم و حس کرديم چرا حامد اين آهنگ رو مرتب گوش ميکنه!!
حامد پيشنهاد داد بريم يک جايي به اسم مدينته الجميرا که خيلي باحاله، رفتيم اونجا و طبق معمول يک مقداري فروشگاه داشت که خوشبختانه همه تعطيل بود!! يک فقره بار داشت که خارجيها نشسته بودند توش و مشروبات الکلي بر بدن اعمال ميکردند و الکي ميخنديد!! ما هم ميخواستيم بشينيم اونجا و باهاشون معاشرت کنيم که ديديم اصلن جا نيست، رفتيم يک مقدار اونطرفتر که مقاديري مبلهاي راحتي و ميز بود، دو تا داف هم با لپتاپشون نشسته بودند و الکي هرهر ميکردند، حالا نه اينکه فکر کني ما بخاطر اونها نشستيم، نع والا، ما قليون ديديم و نشستيم!! صاحبش اومد و ما بهش گفتيم چقدر اين ميز کثيفه! بيا اينو تميز کن تا ما سفارش بديم، اون نفهم هم گفت اينجا اگه بشينيد حداقل نفري بايد دويست درهم خرج کنيد و شام بخوريد و اين صحبتها! ما هم مشتي بر دهانش زديم و گفتيم نفهم! ما قليون ميخوايم!! خلاصه مثل اينکه خودش داشت روي مخ دافها کار ميکرد و ميخواست ما رو دک کنه! ما هم گفتيم نون اون سگ پدر يا بقول اعراب "سغ بدر" رو آجر نکنيم و بلند شديم رفتيم کافه بالايي!! جاي شما خالي اونجا پر از توريست اروپايي بود و يک محوطه با ميزهاي چوبي بود که نشستيم اونجا و سفارش قيلون داديم، محوطه بين ورودي و خروجي دو تا سالن بود و مرتب حوري و پري ميومد و رد ميشد! ما هي فکر ميکرديم ديگه ازين بهتر خدا خلق نکرده که يکي ديگه ميومد رد ميشد!! همينطوري که شيلنگ قليون بر دست با داش حامد اختلاط ميکرديم، داش امير ندا سر داد که دو تا دختر در حال نخ دادن که چه عرض کنم کابل دادن ميباشند!! ما هم سرمون رو آورديم بالا و ديديم دو تا حوري سياه و سفيد ميبنيم! نميدونم خواهر بودن يا با هم البسه رو ست کرده بودن، خلاصه هرچي بودند بسيار خوب بودند!! نگاهي به ميز ما کردند و رفتند ميز روبرويي نشستند!! ما هم طبق معمول شروع کرديم به داش امير توهم دادن که بيا برو اينها عاشقت شدند و مخ رو بکوب!! امير داشت با خودش شيش و بش ميکرد که بره يا نره! قيافش وقتي بهش توهم ميدادم خيلي ديدني بود، منم دوربين رو برداشتم و از قيافه امير با ابرهاي بالاي مخش عکس گرفتم...
چند دقيقه اي نگذشته بود که ديدم يکي ازون دو دختر که خوشگلتر هم بود بلند شد و از جلوي ميز ما رد شد و اومد پشت سر من و سرش رو آورد کنار گوشم و شروع کرد به حرف زدن!! امير دهنش سي سانت باز موند و همينطوري عين سکته کرده ها موند!! من اول فکر کردم توهم گرفتم، سرم رو بردم اونطرف ديدم حامد هم سکته کرده!!! من از کف کردن امير و حامد خودم هم کف کردم و سرم رو 45 درجه چرخوندم ببينم واقعن يارو بغل گوشه منه!! ديدم بعله! مقاديري بو کشيدم که ببينم خوابم يا بيدارم که ديدم متاسفانه بيدارم!! حالا شما خيلي دوست داري بدوني اون چي گفت اما من ميخوام بهت نگم چي گفت! اما الان چون حس فضول شما گل کرده بنطرم اگه نگم چه اتفاقي افتاده يا بگم بعدن ميگم خيلي شما حالت گرفته ميشه و خيلي بمن حال ميده!! ولي چون دوستان و ياران غار ما ميدونند که اوضاع شانس ما چطوريه و برامون حرف در نيارين و نگيد سانسور کردي و اين صحبتها ما تعريف ميکنيم چي شد ...
خانومه خيلي محترمانه از عمو سيمور سووال کرد که شما از ما عکس انداختيد؟ ما هم گفتيم خير! از داش امير در حال قليون عکاسي کرديم، سپس محترمانه سوال کرد ممکنه عکس رو ببينيم که گفتيم بلي و نشونش داديم! بعد انگشتش رو از بغل چشم و گوش و دماغ و حتي دل ما برد بسمت LCD و يک نخود رو نشون داد و گفت ما اينجا معلوميم!! لطف کنيد براي اينکه براي ما اينجا مشکل درست ميشه، اين عکس رو پاک کنيد! ما هم گفتيم با اينکه شما اصلن اينجا معلوم نيستيد اما براي اينکه خانوم محترمي هستيد و مودب هستيد ما هم اين رو دو دفعه پاک ميکنيم!! شايان ذکر است که کليه محاورات و مکالمات بالا به زبان انگليسي رد و بدل شد!! خانومه لبخندي به ما زد و تشکر کرد و رفت! البته من اگه جاي اون بودم و با آقاي به اين محترمي و جنتلمني و باشخصيتي برخورد داشتم حتمن حداقل چند دقيقه فرنچ کيسش ميکردم!!
خلاصه خانوم رفت و من ديدم امير و حامد هنوز توي هنگ هستند و دهنها هنوز بازه!! امير گفت داااااش!! چي شد؟؟ چي گفت؟؟ خلاصه ما متوجه شديم اونها انقدر کف کرده بودند که چند دقيقه چيزي نديدند و نشنيدند!! شرح ماوقع رو به دو دوست سکته کرده گفتيم! حامد گفت، همووون! بيخود نبود کف کرده بودم! تو رو چه به اين حرفها!! البته امير با معرفت تر بود، گفت خاک بر سرت! پاک نميکردي!! بعد که توضيح دادم محترمانه درخواست کرده، گفت ابله ميخواسته نخ بده!! نميدونسته چطوري سرحرف رو باز کنه! من الان ميرم مخش رو ميزنم!! خلاصه امير رفت و از خانومه مربوطه به زبان انگليسي پرسيد شما اهل کجا هستيد و خانومه هم گفت اهل همونجا که شماييد!! خلاصه ما نفهميديم ايراني بودند يا اينکه متلک بار داش امير کردند، در هر صورت بلند شدند و رفتند...
يک آقايي هم ميز بغلي ما نشسته بود که خيلي خوشتيپ بود و همينطوري داشت صحبت ميکرد! ما وسط حرفهاش دستگيرمون شد که آقا فتوگرافي ميکنه و اومده دوبي استوديو باز کنه، خلاصه به داش امير گفتيم بپر که بختت باز شد! خلاصه سر حرف رو با آقاهه باز کرديم و فهمستيم که امريکن هست و اهل سانفرانسيکوست! البته به داش امير نگفتيم که مواظب سانفرانسيسکويي ها باشد!! خلاصه با يارو حرف زديم و بيزينس کارت رد و بدل کرديم و يارو بسيار آدم باحال و خونگرمي بود و از هرچي آدم معروف و کمپاني معروف بود عکس گرفته بود!
يک خوبي که قليون کشيدن اونجا داشت اين بود که بسيار باشعور مرتب ميومدن و ذغال و قليون رو رديف ميکردند و ما واقعن از اين همه شعور و محبت خوشحال بوديم... به مقدار کافي دود بر بدن اعمال کرديم و با محمود ارتباط برقرار کرديم که برنامه چيه و محمود گفت همونجايي که شما هستيد يک ديسکويي هست که ميگويند عجيب تر از علم است، همونجا باشيد ما هم ميايم اونجا! خلاصه ما سه نفر احساس کرديم که سينه هامون از دود گرفته و به محمود متذکر شديم که يک بطري 2 ليتري شربت سينه بيار که حالمون خرابه و براي ديسکو نفس کم مياريم! محمود هم اعلام کرد که خوردن شربت سينه فقط در خونه ممکن ميباشد و در ملع عام ممنوع ميباشد! خلاصه ما مقاديري فحش داديم و قدم زديم تا محمود اومد! عرض شود که همه جا در دوبي پارکينگهاي طبقاتي داشت که تا چشم کار ميکرد جا داشت، اين محلي که ما بوديم فقط دو طبقه پارکينگ داشت که پر بود و اصلن جا نبود!! خلاصه محمود و مريم هم اومدند و نشستيم توي ماشين و توي پارکينگ حدود يکساعت تمام چرخ زديم و شربت سينه خورديم تا جاي پارک پيدا شد!! رفتيم بر در عمارت ديسکو و متوجه شديم يک فقره DJ از اروپا اومده که خيلي کارش درسته!! ما که اصلن نميشناختيمش و بقول معروف باهاش آشنايي نداشتيم!! گفتيم آخه ما رو چه به اين حرفها و موزيک اين مدلي! خلاصه دوستان محمودم که اومده بودند اونجا اصرار کردند که بريم بسيار حال ميده و رفتيم داخولش!
خلاصه رفتيم داخولش و يک عده انسان از خود بيخود که همگي در فضا بودند رو مشاهده کرديم! يک بار اون وسط بود که ملت چسبيده بودند بهش! در طرفين چهار عدد سکو وجود داشت که سه تاش VIP بود و يکيش هم مستر DJ اون بالا بود و آهنگ ميزد و دود ميداد و ليزر ميومد و ميرفت!! داش حامد گفت مواظب باشيد که اينجا عکس ميگيرن و فرتي ميذارن روي سايتشون!! حرکت خفني نزنيد!! خلاصه چشم چرخونديم ديديم هرچي آدم چت و اسکول هست، اونجا جمع شده! يک خانومي يک ليوان توي دستش بود و يک سيگار بالاي سرش گرفته بود، انگار سردرد يا دندون درد شديدي داره و همينطوري مونده بود و خودش رو تکون ميداد!! اين وضعيت اونقدر ادامه داشت تا سيگار تموم بشه! بعدي رو روشن ميکرد و يک قلوپ ميخورد و به حرکت ادامه ميداد!! خلاصه که تا آخر برنامه که چند ساعتي طول کشيد يارو توي هنگ بود!!! ازونجايي که اونجا همه روي فضا بودند و ما عاقل بوديم گفتيم بريم دوري بزنيم و با همه جا آشنا بشيم! در بخشهاي VIP دخترها بيشتر بودند و روشون به سمت بيرون بود و از پشت يکي بهشون چسبيده بود و همش عين اين ويديوکليپهاي جواد سياه پوستي در حال بمال بمال بودند!!! خلاصه ما نااميد شديم و رفتيم اون وسط!! اون وسط يک عده پاتيل بودند و سيگار و سيگاري بر دست خودشون رو تکون ميدادند! يکي که خيلي شنگول بود و به تيريپيش ميخورد ازين هوليگانهاي انگليسي باشه، اومد جلو و شروع کرد خودش رو جلوي ما تکون دادن!! خلاصه ما هم کم نياورديم و چنتا حرکت زديم که يارو کف کرد! خلاصه ازش پرسيدم چي خوردي انقدر خوشحالي که شيشه رو به ما نشون داد!! شيشه رو ازش گرفتيم و ديديم اسميرنوف 5 درصد هست!! بهش فهمونديم که اگه ما جيش کنيم ده برابر ايني که تو خوردي، درصد توش داره که يارو از خنده مرد!! خلاصه اين وسطها ممد خرداديان هم اومد با ما سلام و عليک کرد و رفت!!!!!!! يک اسکولي هم بود که از عينکش تا کفشش چراغ آويزون کرده بود و مرتب فلش ميزد!! واسه خودش مثل مار بين جمعيت ميرفت و ميومد و فلاش ميزد!! خلاصه اگه ممد بوقي ديده بودين، اين ممد فلش بود!!! !
اين وسطها هم يک عکاس اومد و خيلي دوست داشت از ما عکس بگيره که ما ژست ميگرفتيم تا ميومد بگيره، يکهو پشتمون رو ميکرديم يا دولا ميشديم و يارو فکر ميکرد ما پاتيليم و دوباره ميگفت عکس بگيريم که ما هي اسکولش ميکرديم!!! خلاصه که جو عجيب غريبي بود!! خلاصه گفتيم کانال بزنيم بريم جلو نزد آقاي مستر ديجي ببينيم چه خبره!! رفتيم جلو ! رديف اول يک سري اسکول واستاده بودند که کاملن مشخص بود عرب بودند! با اينکه لباس عربي نداشتند اما از سيبليهاي يکي در ميونشون و دمپايي مستراحشون معلوم بود که عربند!! هرکدومشون هم يک دختري رو گرفته بودند اونجا و مشغول فرنچ کيس بودند که واقعن آدم اون صحنه رو ميديد که يک بچه عرب يک و نيم متري با سيبيل سه تا درميون و دمپايي مستراح داره از يک داف دو متري بلوري فرنچ کيس ميگيره آدم ميخواست همونجا بالا بياره يا اينکه عضو شريفش رو دربياره بشاشه روي کله جفتشون!! البته آقايون سيکيوريتي مرتب ميومدند بين جمعيت و تذکر ميدادند و حواسشون بود اين صحنه ها و صور قبيحه اتفاق نيوفته، اما ظاهرن با اين ملخ خورها همدست بودند، يک تذکر شفاهي ميدادند و ميرفتند و قضيه ادامه داشت!! يکهو ديديم از پشت سرمون صداي همچون فيلمهاي پورن مياد!! کمي پيشروي کرديم و ديديم يک خانوم بي ادبي بود که همش آخ و اوخ ميکرد اونجا و انگشت دوست پسرش توي دهنش بود!! خلاصه به نشانه اعتراض صحنه رو ترک کرديم و رفتيم جلو نزديک مستر ديجي!! ازونجا که همه نعشه يا پاتيل بودند کسي مستر ديجي رو تحويل نگرفته بود!! خلاصه ما دو تا واسش هورا کشيديم و دست بندري زديم که يارو ذوق مرگ شد و کم مونده بود بياد ما رو ماچ کنه!! خلاصه ديديم روش زياد شده، دستها رو سه نفري با علامت راک برديم بالا و تکون داديم تا بفهمه ما راکر هستيم!! اونم واسمون يک کم بيشتر دود و ليزر اومد و خلاصه ترکوند! البته موزيکش همش يک ريتم مسخره داشت که تکرار ميشد و ما خيلي شعور درکش رو نداشتيم.... خلاصه برنامه کم کم تموم شد و اومديم بيرون و رفتيم خونه که زودتر بخوابيم...